حكايت هنرمند آواره و جستوجوي آيدا
یادداشت حسن فتحی برای علی حاتمی

حكايت اول
ماه رمضون 67 بود و سفره درازي تو حياط بنياد فارابي پت و پهن. شما هم عليآقا گوشهاي نشسته بودي و ختم اذان افطار، سيگار پي سيگار آتيش ميكردي. گويا قلم به مزد نامروتي، اراجيفي قلمي كرده بود تو روزنامهاي اندر احوالات خانوادگي و شخصي شما كه بدجوري دمغات كرده بود. دلدل ميكردم جا عوض كني و بشينم كنارت و عرض ارادتي كنم. دلم ميخواست سيگار بعديات رو من برات روشن كنم، پشت يقه تاخورده پيرهن سورمهايات رو درست كنم، حتي اگه دل و دماغشو داشتي، يك لطيفه دست اولي را كه همون روز شنيده بودم در گوشات پچپچه كنم. آرزو ميكردم يه نسيمي بياد بلكم غبار اندوهي رو كه رو دلت نشسته پاك كنه و با خودش ببره. تا اومدم جستي بزنم طرفت، يك آدم گرد و قلنبه اومد نشست كنارت، زبون به نصيحت چرخوند كه: «اهميت نده عليآقا!» غافل از اينكه اگه بخواي از كنار هر ليچاربافي كه دهنشو گاله ميكنه و با آبروي اهل هنر بازي ميكنه، بيخيال رد بشي كه ديگه اسمت نميشه عليآقا حاتمي! همين بود كه نصيحت آدم گرد و قلنبه تموم نشده، قد و كمر راست كردي و موازي سفره رفتي سر وقت اون مطلب ناروا رو نوشته بود. چي تو گل و گوشش زمزمه كردي عليآقا كه رنگ طرف شد رنگ زهرمار؟ و سربندش اون تبسمي كه نشست گوشه لبت وقت الوداع با اهل مجلس كه هيچ وقت خدا از يادم نرفت.
حكايت دوم
23 سال از اون افطاري گذشته عليآقا. ماه محرمه و من به عادت دلتنگيهاي هميشه تريپ خفن سر كج كردم راسته بهشت زهرا و قطعه هنرمندان تا در جوار تو و الباقي به رحمترفتههاي اين سالها آروم و قرار بيشتري بگيرم. اومدم پا مزارت تا حرفي رو بزنم كه اون شب افطاري فرصت گفتنشو پيدا نكردم. بگم كه حضورت براي سينماي ما نعمت بود. بگم كه باطنت برف بود داشعلي. وجودت طلا چون از هر انگشتت يه هنر ميباريد تو روايت زندگي مردمي بلاكشيده و مبتلا. از احوالاتمون خواسته باشي عليآقا خيلي تعريفي نيست كه نقل سينماي اين روزامون شده. حكايت يه مويز و چهل قلندر! عدهاي ژوليده و گوريده، پارهاي شل و شلاته، يه گروه خار و خلاشه، يه طايفه حيرون اينكه بابا اين چه جورياشه، يه دسته همه جور مدعا هم قشقرقي راه انداختن كه رسم نالوطيياشه! انگار كن داشعلي، طوقي نحوست و بدبياري رو بوم سينماي ما نشسته. حاليمه فتواي قمارباز و قمارباز بايد بده، گيرم عشق به سينما هم يه جور قماره و عاشق دلسوخته هم ترسي از قمار نداره. اما چه فايده كه هر كدوم يه گوشه افتاديم قاق و عاق و توي اين معركه شايد فقط تو بودي كه جفت شيش آوردي و با رفتنت شدي چشم و چراغ سينمايي كه اين روزا فتيلهاش از بينفتي افتاده به پتپت. هر چند به قول تو «آيين چراغ خاموشي نيست». خلاصه جون دلم برات بگه برزخيه داشعلي. پيش رو خاله پشت رو چاله. تا چشم كار ميكنه كسي چشم نداره ببينه كسي رو كه چشم ديدن كسي رو نداره. معروفه كه حمومي كه به حمومي ميرسه واسش لنگ ميندازه. اما نميدونم چه لمييه تو اين سينما. همه واسه هم سنگ ميندازن. پا بده جلوي پاي هم پوست موز و خربزه! از دست باباشمل و حسنكچل و خان مظفر و كمالالملك و سلطان صاحبقران و حاجي واشنگتن هم كاري ساخته نيست. طوقي سوتهدلتم به پادرمياني نفرست داشعلي كه بعيده اين جمع متفرق و هزار و يك فرقه رو لااقل بر منافع منفيشون، با هم آشتي بده! خلاصه اينكه كلهم اجمعين هم از شورباي قم مونديم، هم از حلواي كاشون. گيرم خوشانصافهاش ميدونن بعد مشهد و كربلا نوبت مكه ميرسه. اما اون دنيا سر پل صراط اول همه از همسايهات ميپرسن كه ديوار به ديواريات چه بلايي سرت آورده!
حكايت سوم
اهل نقد و نقادي، بعضيشون ميگن كارهام شبيه كارهاي توئه، عدهاي اينو نقطه قوت من ميدونن، عدهاي ديگه نقطه ضعفي براي من. راسياتش موندم چرا يه مطلب سادهرو
پيچ وتابش ميدن. هر بچهاي همونقدر شبيه ننه باباشه، كه وقتي بزرگتر ميشه شبيه خودش، شايد هنوز بعضيشون باور ندارن تو اين سالها منم كمي بزرگ شدم، به همون نسبت كه درگير تجربههاي زيسته و دنياي فردي خودم شدم، از دنياي تو و روزگار تو فاصله گرفتم. حالا ديگه مدتيه دارم تو خونه خودم زندگي ميكنم. با اين وجود ممنون همه سالهايي هستم كه اجارهنشين خونه تو بودم، تو همون سالها يادم دادي تنها راه فرار از عشق، پناه بردن به سينه پرمحبت خود عشقه؛ عشقي كه ميتونه يه نسل دلمرده رو با همه اون چيزايي كه اين ولايت گل و بلبل، از عهد حضرت آدم تا حالاش روپا نگه داشته، پيوند بده. اين تو بودي كه يادمون دادي فاصله هيچ وقت حريف خاطره نيست. عاشق براي عاشق شدن به ثانيهاي محتاج و براي فراموش كردن به يه عمر؛ و گاه بختكي به جون آدميزاد ميافته كه تنها با پناه بردن به خاطرات گذشته ميشه دليلي براي ادامه زندگيش پيدا كنه. يادمون دادي آوارگي، تاوان هنرمندييه كه نه تو مواجهه با سنت تسليم محضه، و نه تو مواجهه با مدرنيسم، دچار دستپاچگي، و به همين دليل همون قدر مورد مذمت سنتگراهاست، كه مورد سرزنش مدرنيستها! يادمون دادي اگه ميخواي مستقل باشي بايد تحمل غربت تنهاييرو هم داشته باشي. از تو بود كه ياد گرفتيم با باندبازي و پشت هم اندازي و حسادت و كينه، هيچ گرهي از كار فروبسته سينماي ما باز نميشه. و ازت ياد گرفتيم براي هر هنرمندي، هيچ رقيبي خطرناكتر از خودش وجود نداره. شيرينترين پيروزيها، وقتي زياد جدي گرفته بشن، ميتونن به تلخترين شكستها منجر بشن. ازت ياد گرفتيم اوني كه پاش رو زمينه و دلش بند آسمون، اول بايد دل خودشو يكدله كنه، بعدش بره سراغ دل ديگرون!
حكايت چهارم
همين چند ماه پيش يه رفيق عشق فيلم، كه هم عاشق آثار توئه و هم از مريدان سينهچاك شاملو، تو خانه هنرمندان سر راهم سبز شد، مهربون اما داغون، آواره و ويرون، جوري كه شده بود عين ني قليون! گفتم: چرا نشستي؟ گفتش: كجايي كه شكستم. چه و چرا كردم، چه و چمچاره آورد. گير سهپيچ دادم بالاخره مُقر اومد كه خدا رحمت كنه عليآقاي حاتمي رو كه تو فيلمهاش هميشه عشاق سه نسل رو نشون ما داد؛ عشاق نسل سوخته كه هم وعده ميكردند هم وفا، عشاق نسل نيمسوخته كه وعده ميدادند اما وفا نميكردند، و عشاق نسل پدرسوخته روزگار ما، كه نه وعده ميكنند نه وفا! طرفه اينكه اين رفيق قديمي ما، هميشه روياي زن و همسري در سر داشت شبيه «آيدا» خانم؛ پي چند نوبه بز آوردن تو عشق و عاشقي، نمنمك داشت دل به دل خانم مطلقهاي ميداد و آقا وهم ورش داشته بود كه طرف فرشتهاييه تو قسم و قماش آيدا خانم و روزي دستهگلي ميخره و ميفرسته منزل خانم. ضميمه نوشتهاي با اين عنوان «ميخواهم آيداي من باشي، براي هميشه». اما به ساعت نكشيده، دستهگل ارسالي عودت ميشه به ارسالكننده همراه نوشتهاي با اين عنوان كه «مشكل شوهر سابقم هم همين بود. بنابراين ديگر مزاحم نشويد!» القصه داشعلي كانهم مرتبه دل شده مزبله بابادله، جوري كه اين روزا سراغ خيليها رو كه ميگيري آخرش ميرسي به يه دلشدهاي كه پاتيل غمه! از بلبشوي كساد بازار اهل سينما بگير تا فيلمهاي صدمن يه غازي كه دو هفتهاي توليد ميشن و به هفته نميكشه كه گروه سينمايي براي اكران ميگيرن، تا سينماي بدنه و هنري مستقلي كه به هزار و يك والذاريات هزينهشونو جور ميكنن و بيسالن ميمونن. اين قصهها و غصهها جوري تو سينه سوخته و دل لانتوريم تلنبار شده كه ديگه نميفهمم وسط اين معركه نابرابر، حديث هنرمند آواره نسل پدرسوخته و غم جستوجوي آيدا رو كجاي دلم بذارم. به قول خودت «من كه نميتونم اسم بلبل رو بذارم عندليبالدوله!»
با تشکر ویژه و فراوان از ماه منیر عزیز ![]()
منبع روزنامه ی شرق
سلام