به نام خداوند بخشايندهي مهربان

به تصوير كشيدن روزگاران قديم و نحوهى زندگىِ مردمانِ آن دوران در هنرِ فيلمسازى براى بسيارى از آنان كه دوست دارند از اين منظر، آن زمانها را ببينند دلنشين است. اكنون كه ديگر چندان اثر و خبرى از جزئياتِ گذشتهها و متعلقاتش نيست اين هنر، تنها راهى است كه ميتوان از آن با اين منظور گذر كرد و كاروانى را از مشتاقانى كه مايلند در اين راه، گام بردارند در پسِ خويش همراه كرد و كو به كو در شهرهاى آن زمان، سير وُ سياحت كرد و نشان داد كه چه زيبا و ساده و روان بوده است زندگى در آن اوضاع و احوال.
ميتوان اين گونه به چُنين مقصودي نائل شد كه فقط داستاني به زمان قديم بُرد و در آن حال و هوا روايتش كرد به طوري كه فقط موضوع داستان، مقصود از روايت باشد نه چيزي ديگر؛ چُنان كه هر قِسم از لايههاي زيرينِ ويژگيهاي آن زمان، به رو نيايد و سربسته بماند و هويدا نشود كه در جزء ، چه بوده است و اكنون چه شده است؟ پُرپيمانهتر از اين ميتوان همچُنان كه داستاني به زمان قديم برده ميشود جدا از تمِ اصلي ماجَرا ولي در عين حال در بطنِ آن، لايههاي دور از نظر را نيز به نظر آورد يا به گفتاري ديگر از هر گلي شاخهاي چيد و عطرش را در هوا پراكنده كرد كه به مشام آنان كه شيفتهي روزگارِ قديم هستند برَسد و يادوارههايي نيز در ذهن و ضميرشان تداعي و برانگيخته شود.
اين مقدمهي نقدي است با نگاه به جزئياتِ سريال (پهلوانان نميميرند.) و آن چه در مسير آن به چشم آمد.
از پاييز سال 1376 تا تابستان سال 1377 كه اين سريال با نشان كارگرداني و نويسندگي (حسن فتحي) پخش شد (البته بخشي از كار نويسندگي) عدهي بسياري را همراه خود تا پايان بُرد و چون در قالبي ديگر ريخته و جلوههاي خاصي در آن به كار برده شده بود و از سويي نوع ماجرا و رخدادهاي در طولِ آن، بيننده را پيـگير ميكرد، سريالِ خاص و خاطرهانگيزي شد. از آن زمان تا كنون هر چه در بارهي اين سريال گفته شده، بيشتر سخن از پيچيده و معماگونه بودنِ آن است به گونهاي كه كسي نتوانست پايانِ آن را حدس بزند يا اين كه بيننده، غافلگير شد. همهي اين گفتهها درست است زيرا داستان مملو بود از نشانگرهايي كه باعث ميشد بيننده، راه را گم كند و به سمت و سوهاي ديگري ظن ببرد ولي نهايتا همهي محاسبات احتماليِ بيننده به هم خورد و اين ضربالمثل به ياد آمد كه (از آن نترس كه هاي و هو دارد؛ از آن بترس كه سر، تو دارد.) ولي همهي داستان اين نبود كه فقط معلوم شود قاتل كيست و چرا با جماعت پهلوانان و بهويژه، پهلوان اول شهر، اين گونه است. چُنين تفسيري فقط تفسير گوهرِ سطح داستان است و از ژرفاي آن كه حاوي نكتههاي نغز و دلنشيني است گوهري نمينماياند. در بُنِ آن چه تصوير شد رد پاي زيبايي از آيينهايي كه در قديم مانند نان شب و نماز، واجب و بر ذمهي مردمِ متعهدِ آن دوران بود ولي اين روزها به دست فراموشي سپرده شده است به چشم ميخورد. برپاييِ رسم زيباي گلريزان در زورخانه كه نه فقط جاي ورزش بلكه جاي ساختن اخلاق و خاكسار شدن است از آن دسته زيباييهايي است كه در داستان هست ولي وجودش آنچنان جزئي از موضوع اصلي نيست و بيشتر در دستهي فرعياتِ ماجرا قرار ميگيرد؛ همين رسم ميرَساند كه در قديم، همسايه از حالِ همسايهاش چندان بيخبر نبود و كمتر پيش ميآمد بينش و فتوت پهلوانان از وجود نيازمندان غافل بماند و هر طور كه ميشد همهي مردان در مكان مقدسي به نام زورخانه كه چه بسا جاي تهذيب نفس است گرد ميآمدند و در حد وُسع، بدون اين كه نامي از انسان محتاج، برده شود به او كمك ميكردند و از اين راه به نوجوانانِ شهر هم ميآموختند كه بدانيد شما هم بايد روزي در اين آيينها دست به پيش ببريد و همين طور رسم حضور و مشاركتِ بيشترِ جوانان و مردان شهر در ورزشهاي زورخانهاي و تعليم آداب پهلواني كه اين روزها جاي خود را بر اثر گذرِ ناجوانمردانهي زمان، سپرده است به چندي ورزشهاي ديگر كه چندان جاي چُنين ظرافتها و سادگيهايي را ندارد و آموختن ورزش كُشتي كه سرآمدِ ورزشهاي زمانه بوده است و اشارهاي به رسم رايج در ميان استادان پهلوانِ كشتيگير، مبني بر اين كه اغلب همهي فنون علم كُشتي را الا يك فن كاري به شاگرد ميآموختند و همان فن را در مبارزه بر حريف يا همان شاگرد، پياده ميكردند كه مبادا راه صدسالهي پهلواني را يكشبه بپيمايد بلكه بارها و بارها بر خاك گود افتد و زمين را بوسه زند تا از همين بهخاكافتادنها همچون خاك شود و استاد ماهر در آداب كُشتي در حالي كه برندهي مبارزه بود خضوع را از ياد نميبُرد و پيروزي، مغرورش نميكرد؛ همين پهلوانان در خفا دست گرفتاران را بدون چشمداشتي ميگرفتند و در دل تاريكيِ شبها همراه و همكارِ كساني ميشدند كه فانوسهاي آويخته به ديوارِ كوي و برزن شهر را پيش از صلاي اذان صبح جمع ميكردند و شهر را آمادهي استقبال از روز ميكردند يا همنشين كوچهنشيني ميشدند كه نواي نينوازياش كوچهها را پر ميكرد از سوز غريبي كه هر رهگذري را در دلِ نيمهشب به سوي خود ميكشانْد. اينها جزئي از فرعيات معنوي است كه با ظرافتي خاص در گوشه و كنار داستان به تصوير كشيده شد.
واقعگراييِ داستان را هميشه نبايد در موضوع آن جست بلكه بايد بافتِ آن را ديد. همچون قالي دستبافي كه نقش زيبايي دارد؛ نقشِ زيبا را جنس زيبا ميسازد؛ بايد نگريست كه تار و پود اين فرش از چيست؟ رنگها و اصالت آنها و جنس تار و پودهاست كه در كنار زيبايي ظاهر طرح ميآيد و باطنِ آن را به دل مينشانَد و گرانقدر ميكند. از جايي واقعگراييِ بافت اين داستان، نمايان بود كه بيشترِ مشاغل آن دوران در حد جالب توجّهي به چشم ميآمد.
عطار و پينهدوز و آهنگر و مرشد و روحانيِ مدرس و جامهدوز و قهوهخانهدار و فرشفروش و قصاب و حمّامدار و تاجر و ... همه وُ همه در كنار هم جمع بودند و حضور هر يك از اين مشاغل و صاحبان آنها نمايان بود. چُنان كه چشم بيننده از بازار قديم فقط درازاي آن را نديد يا فقط نامش را نشنيد بلكه دكان عطاري و سفالفروشي و پينهدوزي و قهوهخانه و ... را كاملا لمس كرد و همهي آنها را پذيرفت چون از هر مؤلفهاي همچون شهري واقعي در اين سريال، نمونهاي گنجانده شد و از سوي ديگر، مكانها و بناهاي قديم كه اين روزها به تاريخ پيوستهاند در آن خودنمايي كرد يعني آثاري چون كاروانسرا و حمام و بازار و دكانهايي كه در سرتاسر آن هست و مسجد و حسينيه و تكيه و حتي نحوهي مراسم عزاداري در ماه محرم. داستان، طوري تعريف شد كه بخشي از رخدادها در بازار و كاروانسرا و بخشي در زورخانه و حمام قديم و ديگر در حسينه و حتي در مكان مزارها و بيابانهاي گرداگردِ آن واقع شد؛ گويا كارگردان خوشذوق، دست بيننده را گرفت و او را با خود به خانههاي قديم و كوچههاي مسقف و محل كسب و كار و تجارتِ مردمِ آن سالهاي دور و ... برد كه از اين راه، اصالت را به ياد او آوَرَد؛ پس وجود نماهاي باز و گوناگوني فضاها به رنگين شدن و فراز و نشيبِ ماجَرا منجر شد و آن را از يكنواختي و بسته بودن دور كرد. ويژگيِ ممتاز اين سريال كه باعث شد بيننده، همه چيز را واقعي بپندارد اين بود كه شهري مناسبِ مكان فيلمبرداري انتخاب شد كه همهي نشانههاي مزبور را در دلِ خود داشت. همين كه كارگردان با اين كه شايد راه ديگري نداشت ولي فقط به استفاده از دكورهاي ساختگي و فيلمبرداري، تماما در شهرك سينمايي بسنده نكرد باعث شد كه طبيعت، جايگزينِ تصنع شود كه البته از روز روشنتر است كه طبيعت، باورپذير است يا تصنع؟ شهر كويري نايين به زيباترين وجه، گوياي تهرانِ قديم در حدود تقريبي كمتر از 180 سال پيش شد و زمانِ بعد از شهادت قائممقام فراهاني را با نشان دادن سياست ضعيف دستگاه قجري در همان داستاني كه ساخته و پرداختهي ذهن بود نمايان كرد و سياستِ دولتهاي روس و انگليس كه با بسياري از سنن ايراني در تضاد بودند در سفارتِ آنها نشان داده شد كه چه گونه از آب گِلي، ماهي ميگرفتند و تلاش ميكردند كه با كمك مهرههاي اغواشدهي داخلي از پشت به پيكر ايراني خنجر زنند.
(پهلوانان نميميرند) از بُعدِ فني و لطايف و ظرايفي كه در گوشهگوشهي هنر فيلمسازي به كار ميرود داراي امتيازهاي ويژهاي بود. روايت گذشتههاي دور فقط با پوشاندن جامههاي قديم به بازيگر و نشاندنِ او بر اسب فراهم نميشود. نميتوان اثرِ جملهها و لحن و كلام را كه متأسفانه اخيرا در بسياري از سريالهاي تاريخي تماما ناديده گرفته ميشود انكار كرد؛ اين جا بود كه قدرت حسن فتحي در ديالوگنويسيِ نخستين اثر تاريخياش رو شد. شخصيتهايي كه در اين سريال بودند و فضاي حاكم در بين آنها و خلق و خوي نرم، ميانه يا تندِ آنها كاملا ميطلبيد كه كنايهها و ضربالمثلها و واژههاي درشتي به زبان آورند به طوري كه در همهي گفت و گوها ضربالمثل يا سخن كنايهاي متناسب با آن نيز به زبان آمد؛ هر چند نويسندگيِ داستان سريال، كاملا بر عهدهي كارگردان نبود ولي از جنس ديالوگها پيدا بود كه اين مهم را خودِ كارگردان كه در اين كار، زبانزد خاص و عام است و هميشه با خَلقِ گفت و گوهاي عاشقانه و فيلسوفانه و حكيمانه و ... بيننده را به حال درونيِ خود، نزديك و در آن غرق ميكند بر عهده داشته است.
خصيصهي ديگر، طنز موجود در سريال بود. در حالي در داستان، چندين نفر كشته شدند و به ظاهر در چُنين فضايي، وجودِ طنز ايجاب نميشد حسن فتحي با همان هنري كه در خلق طنزپردازيهاي غافلگيركننده دارد و پيش از اين نيز به آن اشاره شده است از اين خاصيت نيز بهرهگيري كرد؛
گفت وُ گوي گزمههاي مأمور حكومت با هم كه مثلا حافظ جان مردم بودند ولي حتي از پر زدنِ پرنده هم ميترسيدند و نوع حركات آنها آكنده از طنز بود و نيز فضاي حاكم بين (حشمت زرين) با مادرش كه كلامهاي طنزآميزي ميگفت يا اتفاقي باعث ميشد كه حركاتش طنزآفرين شود در بسياري از گوشههاي داستان مشهود بود. تلفيق صحنههاي طنز در مراسم تختهحوضي (سياهبازي) و كشته شدن پهلوان جواد در همان فضا گر چه بيننده را از حالي به حالِ ديگر ميبُرد و تكان ميداد ولي نشاني از اين جملهي معروف سعديِ خوشسخن در آن بود كه (گنج وُ مار وُ گُل وُ خار وُ غم وُ شادي به همند.).
در ابتدا سخن از خاكسار بودن پهلوانان به ميان رفت ولي بد نيست كه به آن چه در نقطهي مقابل اين صفت پسنديده قرار ميگيرد و در سريال نيز به شكل ديگري گنجانده شد اشارهاي شود. هنگامي كه پهلوان جديدِ شهر، انتخاب يا پيشنِهاد ميشد همچنان بودند كساني كه از پهلواني به خاكساريِ آن نميانديشيدند و فقط خرقه و بازوبند و نام و جلالش را ميخواستند يعني آفتي كه از ديرباز تا كنون با بشر، بوده و هست و خواهد بود. نشاندن دو عنصر، خصيصه يا فردِ ضد وُ متفاوت با ديگري، نشان از اين بود كه همه چيز، يكسويه و در جهتِ خوب نيست يا همه، آنچنان خوب نيستند. به گفتاري ديگر، همهي شخصيتها تمامعيار و به تمام معنا مثبت نيستند و در درونشان كه گاهگاهي رو ميشود و روي حسادت و كينهورزيشان را آشكار ميكند انساني ديگر و متفاوت با انسانِ ظاهريشان هستند. مسلما اگر قرار بود همهي شخصيتها مثبت و بيكينه، ساخته و پرداخته شوند داستان از واقعيت دور ميشد و در آن صورت، مدينهي فاضلهاي را ترسيم ميكرد كه تا كنون واقعا در جهان چُنين اتفاقي نيفتاده است كه از آن الهام گيرند و بر اساسش يا با استناد به آن، فضايي مثبت در مثبت را نمايان كنند و البته همين تفاوتها بود كه بسياري از رخدادها را رقم زد؛
پس تضاد شخصيتها ركن ديگري از واقعيتپردازيهاي اين اثرِ حسن فتحي به حساب ميآيد.
گر چه اين سريال، پُر از سكانسهاي زيبا و جلاخورده بود خالي از لطف نيست كه فعلا به مختصري از سكانسهاي پاياني و مفاهيم برگرفته از آن هم اشاره كرد. هنگامي كه دست قاتل رو شد و نهايتا با ضرب گلوله به خاك افتاد، فرزند پهلوان خليل با اين كه منتقم خون پدر و ديگران بود لحظهاي قاتل نادم را در آغوش گرفت و گويا دلش با همهي ظلمي كه در حق او و كساني چون او شد به رحم آمد؛ همين رفتار بهتنهايي نشان از جوانمرديِ پهلوان اول شهر است كه بارِ گذشت در باطنش بيش از بار كينه است و شايد اصلا كينهاي نباشد.
همچنان كه همهي هنرمندانِ بازيگرِ اين اثر بهويژه پيشكسوتان تئاتر كه عهدهدارِ ايفاي برخي از شخصيتهاي اصلي سريال بودند از هر نظر، زيبا بازي كردند، دوبلاژ به اين زيبايي، جلوهي ديگري بخشيد و صداي ماندگار گويندگان، روح ديگري در آن دميد. قطعا آنان كه ظرافتهاي هنر و مهارت دشوارِ گويندگي و دوبلاژ را ميدانند پي بردهاند كه صداگذاري اين سريال كه به سبب مختصاتي چون گفت و گوهاي تند و تيز و حتي نوع چهرهپردازي شخصيتها ايجاب ميشد بيشك جزءِ آثار بينظير محسوب ميشود.
صداهايي به فراخور چهرهي شخصيت، محكم و خشن يا چون صداي حكيمان، با صلابت و اطمينان قلبي.
در پايان اگر موضوع اصليِ داستان و جزئيات و فرعياتش را در دو كفهي ترازو قرار دهيم، كفهي فرعيات سنگينتر نباشد قطعا با ديگري هموزن است و اين يعني، چه قدر نگاهِ كارگردان به جزئيات و ريزهكاريهاي فيلمنامه، دقيق است و با همين دقتِ زايدالوصف به حقيقت، نزديك ميشود چه در نماياندن بهترين بازي از هنرمند، چه در ديالوگنويسي و طرحريزي فيلمنامه و چه در مصور كردن و يافتن گنجهاي گمشدهي تاريخ.
محمدرضا قاسمي
پی نوشت : نقد قبلی تکراری بود و من اشتباهاً آن را مجدد نمایش دادم. مطلب فوق اصلاح شد و نقد سریال پهلوانان نمیمیرند به قلم اقای قاسمی است. دوستان منتظر نقدها و نظرات شما بر نقد آقای قاسمی هستیم.
با تشکر