پیام استاد فتحی برای هواداران


جمعه 24 دی1389 ساعت: ۱:46 توسط:حسن فتحی

 

سلام عزیزانم ! از همه شما برای لطفی که به من وآثارم دارید تشکر میکنم وامیدوارم شایسته محبتهای یکا یک شما باشم.ضمنا خوشحالم از اینکه با یکدیگر به گفتگو می پردازید و اصل مقدس احترام به عقاید متفاوت را مورد توجه قرار میدهید.پیشا پیش روز سن والنتاین قدیس را به همه عشاق صدیق و نجیب تبریک می گویم.شاد باشید.

 

با تشکر از نویسنده و کارگردان محبوب و عزیز جناب آقای فتحی

تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه

 

 آقای فتحی در جشن تقدیر از دانشجویان بنیاد کودک سال ۱۳۸۶ (عکس به درخواست گروهی از دوستان)

استاد فتحی و آثارش به قلم محمد رضا قاسمی

بسم الله الرحمن الرحيم

هر كس شعري را كه نظامي گنجوي(عليه الرحمه) در مخزن­الاسرار در باره­ي مقام شامخ رسول اكرم اسلام(ص) و شرح رخـدادهاي شب معراج ايشان سروده است موشكافانه بخواند بي گمان اين انديشه به ذهنش خواهد افتاد كه گويا نظم موجود در همه­ي كواكب و افلاك دست به دست هم داده است كه نظامي مثنوي­ِ (نيم­شبي كان مَلِكِ نيمروز / كرد روان مشعل گيتي­فروز) را تا آخِر بسرايد و پسينيان بيايند و تفسير و مفهوم اين مثنوي را بخوانند و از اين كه آسمان و بروج آسماني خلق شده­اند كه توصيف­كننده­ي شبِ معراج باشند حيرت زده شود. حتي نامهايي كه بر بروج فلكي نِهاده شده و خاصيتي كه در خودِ بروج فلكي و قسمِ ديگري از مخلوقات كه با همان نام ولي از نوع ديگر با خاصيتي ديگر در زمين هستند موجود است با زبان بي زباني ميگويد همه چيز از پيش اين گونه تعيين شد و چنين نظمي در جهان برپا شد كه معراج رخ دهد و سالها بعد نظامي با چيره­دستي و تسلط بر سخن راندن، چنين مثنويِ زيبا و عالِمانه­اي بسرايد، يعني به اين ترتيب، آمدنِ نظامي هم مشيت الهي بود كه چنين نظم علمي را به نظم ادبي بيان كند. اينجاست كه ميگويند بر عهده­ي هر كس كه به اين گيتي ميآيد وظيفه­اي نِهاده­اند كه بايد آن را ادا كند و برود؛ تا خود، چه­ها كند و به كجا برسد و چه شود؟ مولانا جلال­الدين محمد بلخي نيز در اثر منثورش (فيه ما فيه) اين مطلب را فرموده است. اغراق چنداني نيست كه همين قضايا را نقدا وام بگيريم و چندين قرن به جُلو برويم و تفسيرِ (هر كه را بهر كاري ساخته­اند.) در دوران اخير نيز به چَشم ببينيم. در آن دوران، شاعران و عارفان بيشتر با سرودنِ كلامِ موزون و نغزِ منثور وُ منظوم وَ معماران با ساختن عمارتها و آثار فاخر و عالمان با كشف و ابداع در هر زمينه­اي زندگيِ خود را در اين عالم رقم زدند به گونه­اي كه تقريبا براي هيچ كدام از انها نميتوان مهارت يا هنر يا كارِ ديگري را متصور بود. مثلا مولانا يا حافظ يا سعدي و ...؛ اگر اينان نبودند يا بودند ولي آن جاودانگي ها را كه حتما مشيت الهي بود نمي آفريدند اكنون چه ميشد؟

پس واقعا ميتوان دريافت كه هر كس سر جاي خود نشسته است و اين قضاي الهي است؛ تا قدر چه شود و انسان در چه مسيري و چه گونه در آن مسير گام بردارد؟ طبابت و علم­الابدان قديم به پزشكي وُ جراحي پيشـرفته و علوم رياضي قديم به علومِ گسترده­ي مهندسيِ امروزي وَ هنرهاي كلامي و بصري قديم كه به شكل غزل و قصيده و مثنوي­ سرايي و خلق حماسه­ها و در نوع ديگر، نگارگري بود در اين قرن به هنرهاي نمايشي در شاخه­هاي گوناگون تبديل گشته است و البته بسيارند آنان كه در اين علوم وُ هنرهاي پيشـرفته كه قالبِ جديدِ همان فنون و هنرهاي قديمند سرآمد و صاحب سبك گشته­اند. فيلمسازي و نويسندگي فيلمنامه از آن دسته هنرهايي است اين روزها جاي خود را كاملا در ذهن و ضميرِ مردمان تثبيت كرده است آن گونه كه اثرش تا مدتها بر روان باقي ميماند و چه بسا حاوي پيامهايي آموزنده به بيننده است. گر چه بيشتر غيرواقعي است و ساخته و پرداخته­ي ذهنِ نويسنده است ولي بيننده را به سمتِ خود ميكشاند و كاري ميكند كه او با لحظه­ به لحظه­ي آن وقايع خيالي زندگي ميكند؛ گاه مي خندد و گاه افسرده ميشود و گاه حتي به گريه مي­افتد و گاه دلش به رحم ميآيد و گاه از خشم به جوش و اما اثر اين داستان را كه بيشتر بر اساس خيال است نمي توان بر افراد و اجتماع انكار كرد. گر چه خيال است ولي در جهاني كه هزاران عقيده و سليقه و چندين مذهب و قانون وجود دارد، ميتوان نمونه­هاي مشابهِ بسياري يافت كه با آن چه از خيالِ نويسنده تراوِش كرده است برابري ميكند. پس ميتوان رفتارها و گفتارهايي را كه از خيال ميتراود در جامعه وارد كرد. اين است نفوذ پيامِ هر اثر هنري در قالب فيلم يا سريال البته تا چه پيامي در آن رَسانده شود و چه كساني خيالشان را به كار بگيرند و اثري زيبا خلق كنند؟

 

در ميانِ اين دسته از گروهِ هنرمنداني كه در نويسندگي و كارگرداني خوش ميدرخشند نامِ حسن فتحي نيز در زمره­ي آنهايي است كه آثار زيبا و جاودانه­اي از ذهن خود يا بر اساس واقع، خلق و نظر بسياري را به خود معطوف كردند. كارگرداني خوش­سليقه و چيره­دست در نويسندگي و خلق موضوعات بديع، بيشتر در بِستر وقايعي كه در سالهاي دور رخ داده است. جاري در همان وقايع حقيقي ولي ساخته­ي ذهن. همه­ي كساني كه آثار زيبا و فاخرِ (پهلوانان نميميرند.) و (شب دهم) و (مدار صفردرجه) و ... را با دقت ديده­اند و به ياد دارند به هنر قصه­پردازي پيچيده اما سرانجام، روانِ وي پي برده­اند كه چه گونه از دل ماجرايي در داستان، ماجراي ديگري موازي با آن خلق ميكند و سرانجام همه­ي ماجراهاي فرعي را به موضوع اصلي داستان گره ميزند يا اگر قرار است آخِر داستان، اتفاقِ خاصي بيفتد با روشي عالِمانه از همان ابتداي ماجرا پيِ آن ماجراي پاياني را مي ريزد چنان كه بيننده در پايان درمي یابد كه هيچ سكانس و گفت و گويي در داستان، بدون سبب نبوده است و البته با تسلط بر تاريخ و ادبيات و سياست و رسم و رسوم مختلف مذهبي و آييني و در جاي خود فلسفه و به موازات همه­ي اينها پرداختن به موضوع عشق تقريبا در همه­ي داستانها و گنجاندن دهها پند و نكته­ي آموزنده. چنان كه در اثر ماندگاري چون (مدار صفر درجه) از سويي عشق و فلسفه و سياست و تاريخ كه چه بسا به نظر عده­اي همخواني ندارند ماهرانه در كنار هم موج ميزند و از سويي ادبياتِ ايران و جهان.

 در اثر زيباي (پهلوانان نميميرند.) از سويي خوي و منش پهلواني و علي­مسلكي و تواضع و فروتني و از سوي ديگر كينه­توزي و مكر و فريب و تظاهر به چشم ميآيد و ميرساند كه پهلواني فقط به خودنمايي در گود نيست و هر كس رداي پهلواني به تن كرد به تمام معنا پهلوان نيست بلكه پهلواني به گذشت و مردانگي و غيرت است يا به قول سعدي (تن آدمي شريف است به جان آدميت /  نه همين لباس زيباست نشان آدميت) كه مفهومش را در چند ماجراي جدا از هم در طول داستان ميتوان يافت و در (شب دهم) رَسيدن از عشق زميني به عشق ملكوتي و گرفتار حب اهل بيت شدن، چنان نمايانده ميشود كه ببيننده در ابتدا مي پندارد فرجامِ اين ماجرا نيز مانند فرجامِ بسياري از سريالهاي ديگر، رَسيدنِ عاشق به معشوقِ زمينيِ خود است ولي در كمال ناباوري، امر ديگري حادث وَ مسير ماجرا به جايي كه ظاهرا غم­انگيز ولي در واقع زيباست ختم ميشود و در همه­ي اين آثار ماندگار، ادبيات قديم ايران و ضرب­المثلها و كنايه­ها و اصطلاحاتي كه امروزه تقريبا به فراموشي سپرده شده­اند فراوان و در جاي مناسبِ خود به كار رفته است. مهارت وي در داستان­نويسي و نيز نوشتنِ گفت وُ گوها (ديالوگ) جلوه­ي ديگري هم دارد به اين صورت كه گاه در اوج جديّت و در حالي که بيننده هرگز تصور چنين فضايي نميكند طنزي در كلام يا رفتارِ بازيگر مي نشاند. ضرب­المثلهاي طنزآميز و پركنايه و حتي موزون كردنِ كلامِ معمولي، دستـمايه­ي حسن فتحي در ايجاد چنين طنزهايي است مثلا در سكانسي از سريال (مدار صفردرجه) كه خبرِ كناره­گيري (رضاخان) از راديو اعلام ميشود در حالي كه فضا كاملا جدي است از سويي با وارد كردن چند مامور نظامي حكومت به فضا كه به محض شنيدن خبر استعفاي رضاخان، از درِ تملق و چاپلوسي تظاهر به گريه ميكنند و نشان دادنِ پيرمردي كه در همان حال با شنيدن خبر از ته دل ميخندد از سوي ديگر، دو فضاي كاملا متفاوت را در هم ادغام ميكند كه اين هر بيننده­اي را به خنده وا مي دارد يا در سريال (پهلوانان نميميرند) كه همين شاخص را منتهي با استفاده از كنايه­هاي رايج در زبان قديم يا برگرداندنِ تلفظِ برخي واژه­ها به تلفظ رايج در زبانِ لوطيها و مَشتيهاي قديم در چند فضا به كار برده است و همچنين سريال (در مسير زاينده­رود) كه نمونه­هاي بسياري از طنز را در اوج جديت، فراتر از تصور بيننده در فضاهاي گوناگون گنجاند.

 گذشته از نِكاتي كه در باره­ي هنرِ نويسندگيِ حسن فتحي گفته شد، دقتي هم كه در خصوص گزينش بازيگرِ مناسب ميكند درخور تحسين است و اين مورد به خصوص در سريال (پهلوانان نميميرند) كاملا مشهود است به گونه­اي كه ظاهر بازيگراني كه انتخاب شده­اند كاملا متناسب با نقش شده و با آن عجين است هر چند در اين مورد، چهره­پردازي به كمك ظاهرِ بازيگر ميآيد اما حسن فتحي همه­ي زحمات را بر دوش چهره­پرداز نمي­اندازد بلكه به قول معروف شمش طلا را به چهره­پرداز ميدهد كه از آن انگشتر يا گردنـبندي بسازند. صداگذاري(دوبله) شخصيتها در سريالهاي تاريخيِ حسن فتحي نيز زيباييِ آثارش را دوچندان كرده است كه البته اين مورد هم بنا به سليقه­ي شخص كارگردان صورت ميپذيرد. همه­ي آن چه گفته شد در ساير آثار وي نيز كه فقط كارگردانيِ آن بر عهده­اش بوده مشهود است كه نَقلِ آن فرصت مغتنم ديگري مي طلبد. اكنون به آن چه در آغاز اين نوشتار گفته شد بازميگرديم. اگر تك تك شاخصهاي كار حسن فتحي را در كنار هم بچينيم درمي یابيم كه حسن فتحي آمده است فقط از بهر ساختنِ چنين آثار فاخر و ماندگار. كسي با شعر سخنش را ميگويد و ديگري با خطاطي درونِ صافش را نمايان ميكند، حسن فتحي نيز سخن و زواياي پنهانِ ضميرش را در آثارش مينماياند به طوري كه چيزي جز اين از وي انتظار نميرود و نميتوان حرفه­ي ديگري براي وي تصور كرد مگر فيلمـسازي كه در آن شاهـكار ميكند.

محمدرضا قاسمي

با عرض تشکر و خسته نباشید.

گله حسن فتحی از حذفیات مدار صفر درجه در بازدید مسئولان صدا و سیما از میوه ممنوعه

 

..............

در ادامه این بازدید در نشستی كه حسن فتحی، مهدی فرجی و معاون سیما داشتند، فتحی نسبت به حذفیات «مدار صفر درجه» گله كرد و گفت: بچه‌های صحنه روزهای سه‌شنبه (بعد از پخش این سریال كه دوشنبه شب‌ها پخش می‌شود) سراغ من نمی‌آیند و ناراحتی من را متوجه می‌شوند.

او گفت: من به عنوان كارگردان توقع زیادی ندارم؛ انتظار دارم بعد از آن كه در طول نوشتن فیلم نامه، تصویربرداری و غیره كه ممیزهای تلویزیون را رعایت كرده‌ایم، پخش سیما نیز به ما احترام بگذارد.

فتحی به اهمیت ایجاد ضریب امنیت برای هنرمندان و آثارش اشاره كرد و گفت: ما هم باید در طول فیلمبرداری، هم نوشتن و هم ساخت، رنج بكشیم؛ چرا این رنج باید در زمان پخش نیز ادامه داشته باشد.

این كارگردان با بیان این كه نتیجه‌ی این رفتارها به افسردگی هنرمند می‌انجامد، گفت: هنرمند در چنین حالتی نمی‌تواند خلاقیتی داشته باشد و من در تمام روزهای سه شنبه با ناراحتی سریال میوه ممنوعه را ادامه می‌دهم.

وی به ممیزهای غیركارشناسانه اشاره كرد گفت: وقتی ضریب علت و معلولی در نظر گرفته نشود، شخصیت‌ها ابتر و ناجور می‌شوند و مخاطب هم تصور می‌كند كه فیلمنامه نویس چنین كرده است.

حسن فتحی به هماهنگی‌ها و مشورت‌هایی كه پیش از این با معاونت سیما و مدیران تلویزیون داشته است اشاره كرد و گفت: مسؤولان پخش، بدون در نظر گرفتن این هماهنگی‌ها، یك دفعه بی واهمه تصاویر سریال را قیچی می‌كنند. برخی هم منتظر نمی‌مانند كه سریال به جایی برسد كه نقاط كور روشن شود.

وی تاكید كرد: حوادث «مدار صفر درجه» در زمان حال اتفاق نمی‌افتد و به دوره‌ی رضاشاه برمی‌گردد، در نتیجه باید ملاك و معیار را برای آن دوران قائل شد نه در دوره‌ی جمهوری اسلامی.

به گزارش ایسنا، معاون سیما نیز در پاسخ به این سخنان گفت: من نیز اگر «مدارصفر درجه» را تا آخر ندیده بودم، تصور می‌كردم در قسمت‌های اول كار متوقف شود. بعضی‌ها معتقدند تكلیف صهیونیست باید در داستان‌ها سریع مشخص شود.

وی در ادامه به مشكلات تمام نشدنی ممیزی در كارهای تلویزیون اشاره كرد و گفت: واقعیت این است كه برخی ممیز‌ی‌ها وجود دارد كه به تحمل و صبوری نیاز دارد. برخی معتقدند حسن فتحی از خط قرمزها عبور كرده است، اما ما در صدا و سیما هر چه حیثیت داشته‌ایم پشت كار شما گذاشته‌ایم و خوب هنرمندان نیز در بعضی از بخش‌ها با سیما همراهی و مشایعت داشته باشند.

فتحی در این بخش پرسید: آیا تضمینی وجود دارد كه در این ممیزی‌ها به بار دراماتیك كار لطمه نخورد؟!

در پایان این بحث قرار شد مهدی فرجی و حسن فتحی تا جای ممكن، بر ممیزی پخش نظارت و مراقبت داشته باشند.

به گزارش ایسنا، در ادامه پلان‌های داخلی این سریال مقابل مدیران سیما تصویربرداری شد و آن‌ها از نزدیك در جریان روندكار، نوع دیالوگ‌ها و فضای حاكم بر سریال قرار گرفتند.

حسن فتحی در پایان به پذیرایی كه در این روز صورت می‌گرفت،اشاره كرد و به شوخی گفت: كه مسؤول تداركات فقط زمانی كه مدیران تلویزیون هستند سرویس می‌دهند.

 

********************************************************

البته در مصاحبه ی کامل و جامع دیگری که در آرشیو اسفند ۸۸ وبلاگ موجود است هم راجع به حذفیات گفته بودند:

پس اين مميزي‌هايي كه زمان پخش شامل سريال مي‌شود و در آخر آنچه كه سليقه پخش‌كننده است، گزينش مي‌شود و...

به دلايل مختلف مثلا حساسيت موضوعات روز واحد پخش بايد نگاه آخر را به اثر بيندازد، كم پيش نيامده سليقه كساني كه در پخش يك شبكه هستند با سليقه مدير گروه فيلم و سريال همان شبكه‌اي كه فيلمنامه را تصويب كرده همخواني نداشته. اعتراضم به همين مساله است. نمونه‌اش «مدار صفر درجه» كه در مقطعي آقاي ميرباقري، معاوت سيما رفت سفر، عده‌اي كه سريال را مي‌ديدند از روي سليقه شخصي خود ديالوگ را حذف كردند يا سكانس‌هاي 5-4 دقيقه‌اي درآوردند.آقاي ميرباقري كه از سفر برگشت نسبت به بخش‌هاي سانسورشده نظري متفاوت از نظر سانسوركنندگان آن قسمت‌ها داشت. حتي پيشنهاد داد اگر امكانش هست بخش‌هايي كه درآورده‌اند را در قسمت‌هاي بعدي بگنجانيم كه از نظر روابط علت و معلولي قصه نمي‌شد. اين يعني اينكه مميزي يك جاهايي سليقه‌اي عمل مي‌كند، اين اتفاقي كه افتاد،‌ خيلي مي‌تواند عبرت‌آموز باشد.

با اين شرايط حاضريد باز هم روي موضوعات حساسي چون سريال «مدار صفردرجه» كار كنيد؟

من از طريق ساخت فيلم و سريال نفس مي‌كشم و زندگي مي‌كنم. اين مواردي كه گفتم فقط مشكل من نيست، عمومي است. ترديدي ندارم بزرگ‌ترين فيلمسازان دنيا اگر در اين شرايط كار كنند، همان راند اول ضربه‌فني مي‌شوند. ولي ما كارگردان‌هاي ايراني طاقت مي‌آوريم چون حرفه‌مان است. چون به فرهنگ و هنر و تاريخ كشورمان علاقه‌مند هستيم. اخيرا يك بحث‌هايي از سوي مسوولان تلويزيون مطرح شده، مبني بر اينكه خيلي از اين خط‌قرمزها توهم است و هيچ ربطي به ضوابط ندارد. اين حرف‌ها اميدبخش است و اميدوارم در سينما و تلويزيون ما تبديل به يك ملاك فرهنگي محكم و جدي شود.

 

دانلود پشت صحنه ی مدار صفر درجه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی که سر درونم پدید آمد از او،  به یاری او، به سوی او آمدم.
نسیم شوق من بر او وزید،
دریای فروردین را پشت سر گذاشتم!
کسی را که به نام نمی شناختم آشکارا دیدم!
گفتم ای که تا دلم تو را دید تیر محبت شد
پس تو عمر من، روح من، روان من
و در عشق نتیجه و ذخیره ی جان منی..
ابن عربی (سریال مدار صفر درجه)

 

بخش هائی از پشت صحنه ی سریال مدار صفر درجه که در برنامه ی سی سال سی مجموعه با اجرای آقای فریدون جیرانی و با حضور آقای شهاب حسینی و استاد حسن فتحی در تاریخ ۲۲ بهمن ۸۷ پخش شد.

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

با سپاس فراوان از محدثه ی عزیز

دانلود قسمت هائي از مدار صفر درجه

 

لحظه هائي طلائي از سريال ماندگار مدار صفر درجه با زحمت  پريشان عزيز كه هميشه لطفشون شامل حال وبلاگ شده!

با سپاس فراوان از زحمات و كمك هاي بي دريغشون

 

 ۱ـ پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز

 ۲ـ تو را به جاي همه ي كساني كه نمي شناخته ام دوست مي دارم

 ۳ـ حافظيه

 ۴ـ ماه شب افروز (آواز)

 ۵ـ نوگل خندان

 ۶ـ سارا و راشل

 ۷ـ تقي و سعيده

 ۸ـ تيتراژ

  ۹ـ پس تو را براي من آفريد

 ۱۰ـ زمستان به پايان رسيده است

 ۱۱ـ موسيقي متن ماه شب افروز

 ۱۲ـ مرگ دكتر پارسا (گرگان ز پي يوسف بسيار دويدند)

و دانلود قسمتی از پشت صحنه ی کیفر که در برنامه ی ۷ پخش شد!

 پشت صحنه کیفر

دو خبر جدید!

 

حضور حسن فتحي با «عشق عمو نوروز و ننه سرما» در جشنواره ادينبورگ

 

خبرگزاري فارس: حسن فتحي قصد دارد با تئاتر موزيكال «عشق عمو نوروز و ننه سرما» به جشنواره ادينبورگ اسكاتلند برود.

به گزارش خبرنگار تئاتر فارس، حسن فتحي قصد دارد پس از ساخت فيلم سينمايي خود كار تمرين تئاتري موزيكال را آغاز كند.
بنابراين گزارش، حسن فتحي براي ساخت اين تئاتر با بنياد رودكي قرارداد بسته است و قرار است آن را مردادماه و پس از حضور در جشنواره ادينبورگ اسكاتلند روي صحنه ببرد.
داستان اين تئاتر را نغمه ثميني نوشته و داستان آن درباره قصه عشق عمو نوروز و ننه سرماست كه سالهاست لحظه تغيير فصل مي‌خواهند به هم برسند ولي نمي‌توانند اما اين ماجرا به شكل ديگري رقم مي‌خورد...
اين تئاتر متشكل از آيين‌هاي مختلف ايراني است كه با طراحي‌هاي شادي به روي صحنه مي‌رود. حسن فتحي هنوز بازيگران خود را انتخاب نكرده است.

 




مهمان پرست،فتحی و سفیر اتریش مهمانان اپرای عروسکی "عاشورا"

آخرین اجرای نمایش اپرای عروسکی "عاشورا" یکشنبه 12 دی با حضور توماس بوش بام سفیر اتریش،رامین مهمان پرست سخنگوی وزارت امور خارجه و حسن فتحی" نویسنده و کارگردان سینما و تلویزیون اجرا شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، این نمایش شب گذشته به اجرای خود در تالار فردوسی پایان داد. آخرین شب اجرای این نمایش که با استقبال مخاطبان رو به رو شد با حضور رامین مهمان پرست سخنگوی وزارت امور خارجه، توماس بوش بام سفیر اتریش و حسن فتحی نویسنده و کارگردان سینما و تلویزیون روی صحنه رفت.

در این نمایش هنرمندانی چون علی پاکدست و مریم اقبالی به عنوان دستیار کارگردان و غزل اسکندرنژاد، علی ابوالخیریان، محسن ایمان خدایی، افسانه زمانی، مونا کیانی‌فر، مرجان احمدی و... به عنوان بازی‌ دهندگان عروسک‌ها در کنار دیگر عوامل در کنار غریب‌پور حضور دارند.

"اپرای عاشورا" از 26 دی در اصفهان روی صحنه می‌‌رود.

 با تشکر فراوان از شباب عزیز

حكايت هنرمند آواره و جست‌وجوي آيدا

 

یادداشت حسن فتحی برای علی حاتمی 

 

حكايت اول

ماه رمضون 67 بود و سفره درازي تو حياط بنياد فارابي پت و پهن. شما هم علي‌آقا گوشه‌اي نشسته بودي و ختم اذان افطار، سيگار پي سيگار آتيش مي‌كردي. گويا قلم به مزد نامروتي، اراجيفي قلمي كرده بود تو روزنامه‌اي اندر احوالات خانوادگي و شخصي شما كه بدجوري دمغ‌ات كرده بود. دل‌دل مي‌كردم جا عوض كني و بشينم كنارت و عرض ارادتي كنم. دلم مي‌خواست سيگار بعدي‌ات رو من برات روشن كنم، پشت يقه تاخورده‌ پيرهن سورمه‌اي‌ات رو درست كنم، حتي اگه دل و دماغشو داشتي، يك لطيفه دست اولي را كه همون روز شنيده بودم در گوش‌ات پچ‌پچه كنم. آرزو مي‌كردم يه نسيمي بياد بلكم غبار اندوهي رو كه رو دلت نشسته پاك كنه و با خودش ببره. تا اومدم جستي بزنم طرفت، يك آدم گرد و قلنبه اومد نشست كنارت، زبون به نصيحت چرخوند كه: «اهميت نده علي‌آقا!» غافل از اينكه اگه بخواي از كنار هر ليچاربافي كه دهنشو گاله مي‌كنه و با آبروي اهل هنر بازي مي‌كنه، بي‌خيال رد بشي كه ديگه اسمت نميشه علي‌آقا حاتمي! همين بود كه نصيحت آدم گرد و قلنبه تموم نشده، قد و كمر راست كردي و موازي سفره رفتي سر وقت اون مطلب ناروا رو نوشته بود. چي تو گل و گوشش زمزمه كردي علي‌آقا كه رنگ طرف شد رنگ زهرمار؟ و سربندش اون تبسمي كه نشست گوشه لبت وقت الوداع با اهل مجلس كه هيچ وقت خدا از يادم نرفت.

حكايت دوم


23 سال از اون افطاري گذشته علي‌آقا. ماه محرمه و من به عادت دلتنگي‌هاي هميشه تريپ خفن سر كج كردم راسته بهشت زهرا و قطعه هنرمندان تا در جوار تو و الباقي به رحمت‌رفته‌هاي اين سال‌ها آروم و قرار بيشتري بگيرم. اومدم پا مزارت تا حرفي رو بزنم كه اون شب افطاري فرصت گفتنشو پيدا نكردم. بگم كه حضورت براي سينماي ما نعمت بود. بگم كه باطنت برف بود داش‌علي. وجودت طلا چون از هر انگشتت يه هنر مي‌باريد تو روايت زندگي مردمي بلاكشيده و مبتلا. از احوالاتمون خواسته باشي علي‌آقا خيلي تعريفي نيست كه نقل سينماي اين روزامون شده. حكايت يه مويز و چهل قلندر! عده‌اي ژوليده و گوريده، پاره‌اي شل و شلاته، يه گروه خار و خلاشه، يه طايفه حيرون اينكه بابا اين چه جورياشه، يه دسته همه جور مدعا هم قشقرقي راه انداختن كه رسم نالوطي‌ياشه! انگار كن داش‌علي، طوقي نحوست و بدبياري رو بوم سينماي ما نشسته. حاليمه فتواي قمارباز و قمارباز بايد بده، گيرم عشق به سينما هم يه جور قماره و عاشق دل‌سوخته هم ترسي از قمار نداره. اما چه فايده كه هر كدوم يه گوشه افتاديم قاق و عاق و توي اين معركه شايد فقط تو بودي كه جفت شيش آوردي و با رفتنت شدي چشم و چراغ سينمايي كه اين روزا فتيله‌اش از بي‌نفتي افتاده به پت‌پت. هر چند به قول تو «آيين چراغ خاموشي نيست». خلاصه جون دلم برات بگه برزخيه داش‌علي. پيش رو خاله پشت رو چاله. تا چشم كار مي‌كنه كسي چشم نداره ببينه كسي رو كه چشم ديدن كسي رو نداره. معروفه كه حمومي كه به حمومي مي‌رسه واسش لنگ ميندازه. اما نمي‌دونم چه لمي‌يه تو اين سينما. همه واسه هم سنگ ميندازن. پا بده جلوي پاي هم پوست موز و خربزه! از دست باباشمل و حسن‌كچل و خان مظفر و كمال‌الملك و سلطان صاحبقران و حاجي واشنگتن هم كاري ساخته نيست. طوقي سوته‌دلتم به پادرمياني نفرست داش‌علي كه بعيده اين جمع متفرق و هزار و يك فرقه رو لااقل بر منافع منفي‌شون، با هم آشتي بده! خلاصه اينكه كلهم اجمعين هم از شورباي قم مونديم، هم از حلواي كاشون. گيرم خوش‌انصاف‌هاش ميدونن بعد مشهد و كربلا نوبت مكه مي‌رسه. اما اون دنيا سر پل صراط اول همه از همسايه‌ات مي‌پرسن كه ديوار به ديواري‌ات چه بلايي سرت آورده!

حكايت سوم


اهل نقد و نقادي، بعضي‌شون ميگن كارهام شبيه كارهاي توئه، عده‌اي اينو نقطه قوت من ميدونن، عده‌اي ديگه نقطه ضعفي براي من. راسياتش موندم چرا يه مطلب ساده‌رو

پيچ‌‌ و‌تابش ميدن. هر بچه‌اي همون‌قدر شبيه ننه‌ با‌باشه، كه وقتي بزرگ‌تر ميشه شبيه خودش، شايد هنوز بعضي‌شون باور ندارن تو اين سال‌ها منم كمي بزرگ شدم، به همون نسبت كه درگير تجربه‌هاي زيسته و دنياي فردي خودم شدم، از دنياي تو و روزگار تو فاصله گرفتم. حالا ديگه مدتيه دارم تو خونه خودم زندگي مي‌كنم. با اين وجود ممنون همه سال‌هايي هستم كه اجاره‌نشين خونه تو بودم، تو همون سال‌ها يادم دادي تنها راه فرار از عشق، پناه بردن به سينه پرمحبت خود عشقه؛ عشقي كه مي‌تونه يه نسل دلمرده رو با همه اون چيزايي كه اين ولايت گل و بلبل، از عهد حضرت آدم تا حالاش روپا نگه داشته، پيوند بده. اين تو بودي كه يادمون دادي فاصله هيچ وقت حريف خاطره نيست. عاشق براي عاشق شدن به ثانيه‌اي محتاج و براي فراموش كردن به يه عمر؛ و گاه بختكي به جون آدميزاد مي‌افته كه تنها با پناه بردن به خاطرات گذشته ميشه دليلي براي ادامه زندگيش پيدا كنه. يادمون دادي آوارگي، تاوان هنرمندي‌يه كه نه تو مواجهه با سنت تسليم محضه، و نه تو مواجهه با مدرنيسم، دچار دستپاچگي، و به همين دليل همون قدر مورد مذمت سنت‌گراهاست، كه مورد سرزنش مدرنيست‌ها! يادمون دادي اگه مي‌خواي مستقل باشي بايد تحمل غربت تنهايي‌رو هم داشته باشي. از تو بود كه ياد گرفتيم با باندبازي و پشت هم اندازي و حسادت و كينه، هيچ گرهي از كار فروبسته سينماي ما باز نميشه. و ازت ياد گرفتيم براي هر هنرمندي، هيچ رقيبي خطرناك‌تر از خودش وجود نداره. شيرين‌ترين پيروزي‌ها، وقتي زياد جدي گرفته بشن، مي‌تونن به تلخ‌ترين شكست‌ها منجر بشن. ازت ياد گرفتيم اوني كه پاش رو زمينه و دلش بند آسمون، اول بايد دل خودشو يك‌دله كنه، بعدش بره سراغ دل ديگرون!

حكايت چهارم


همين چند ماه پيش يه رفيق عشق فيلم، كه هم عاشق آثار توئه و هم از مريدان سينه‌چاك شاملو، تو خانه هنرمندان سر راهم سبز شد، مهربون اما داغون، آواره و ويرون، جوري كه شده بود عين ني قليون! گفتم: چرا نشستي؟ گفتش: كجايي كه شكستم. چه و چرا كردم، چه و چمچاره آورد. گير سه‌پيچ دادم بالاخره مُقر اومد كه خدا رحمت كنه علي‌آقاي حاتمي رو كه تو فيلم‌هاش هميشه عشاق سه نسل رو نشون ما داد؛ عشاق نسل سوخته كه هم وعده مي‌كردند هم وفا، عشاق نسل نيم‌سوخته كه وعده مي‌دادند اما وفا نمي‌كردند، و عشاق نسل پدرسوخته روزگار ما، كه نه وعده مي‌كنند نه وفا! طرفه اينكه اين رفيق قديمي ما، هميشه روياي زن و همسري در سر داشت شبيه «آيدا» خانم؛ پي چند نوبه بز آوردن تو عشق و عاشقي، نم‌نمك داشت دل به دل خانم مطلقه‌اي مي‌داد و آقا وهم ورش داشته بود كه طرف فرشته‌اي‌يه تو قسم و قماش آيدا خانم و روزي دسته‌گلي مي‌خره و مي‌فرسته منزل خانم. ضميمه نوشته‌اي با اين عنوان «مي‌خواهم آيداي من باشي، براي هميشه». اما به ساعت نكشيده، دسته‌گل ارسالي عودت ميشه به ارسال‌كننده همراه نوشته‌اي با اين عنوان كه «مشكل شوهر سابقم هم همين بود. بنابراين ديگر مزاحم نشويد!» القصه داش‌علي كانهم مرتبه دل شده مزبله بابادله، جوري كه اين روزا سراغ خيلي‌ها رو كه مي‌گيري آخرش مي‌رسي به يه دلشده‌اي كه پاتيل غمه! از بلبشوي كساد بازار اهل سينما بگير تا فيلم‌هاي صدمن يه غازي كه دو هفته‌اي توليد ميشن و به هفته نمي‌كشه كه گروه سينمايي براي اكران مي‌گيرن، تا سينماي بدنه و هنري مستقلي كه به هزار و يك والذاريات هزينه‌شونو جور مي‌كنن و بي‌سالن مي‌‌مونن. اين قصه‌ها و غصه‌ها جوري تو سينه سوخته و دل لانتوريم تلنبار شده كه ديگه نمي‌فهمم وسط اين معركه نابرابر، حديث هنرمند آواره نسل پدرسوخته و غم جست‌وجوي آيدا رو كجاي دلم بذارم. به قول خودت «من كه نمي‌تونم اسم بلبل رو بذارم عندليب‌الدوله!»

با تشکر ویژه و فراوان از ماه منیر عزیز

 منبع روزنامه ی شرق

نقدی بر کیفر (به قلم ایمان آینه دار)

{پرسیدند عاشقی چیست؟ گفتم که چوماشوی بدانی}

خیلی خوشحالم که باردیگر فرصت شد پیرامون فیلم یکی از کارگردانان خوش فکر و تحلیل گر سینما و تلویزیون ایران بنویسم؛ کارگردانی که با ساخت سریالهای ماندگار و درخور بسیاری از مشتاقان هنر هفتم راهم مجذوب خود ساخته است. اگر فیلم "پستچی سه بار در نمی زند" او که به زعم من تجربه ای نو و متفاوت در سینمای ایران محسوب می شود، ضعف و نقص فراوانی داشت اما کیفر با داشتن فیلمنامه ای منسجم و قدرتمند و اجرای روان و بازی های تاثیرگذار گامی به جلو در کارنامه سینمایی حسن فتحی و سینمای ایران به شمار می آید. در مطالب قبلی وبلاگم، فراوان در مورد حسن فتحی نوشتم و به جرأت می توان گفت وی دنباله رو سبک و شیوه ی مرحوم استاد علی حاتمی ، کارگردان شاعر سینمای ایران است. دراین نوشته، می خواهم بیشتر به فیلم "کیفر" و نگاه عمیق و سیال کارگردان آن بپردازم. فیلم با یک سکانس آغاز می شود و پس از آن تیتراژ را می بینیم؛ سکانسی که اطلاعات لازم و کافی را در اختیار مخاطب خود قرار می دهد؛ در این سکانس، مکالمه ی تلفنی چند مرد پشت میله های زندان را می بینیم که گویا فریاد آزادی سرداده اند و یکی از آنها برزودلارام (هومن برق نورد)است که ابراز

می دارد قتل عمدی انجام نداده است. خوب فیلمساز اولین نمای فیلمش را در مکانی بسته و حبس می گیرد که این برجنایی بودن اثر صحه می گذارد.پس ازاین سکانس و شروع تیتراژ، مخاطب به یکباره وارد مجلس عروسی می شودو بزم و رقص مشاهده می کند. دو نکته دراینجا نهفته است: یکی اینکه بلافاصله پس از یک محیط غم و افسرده وارد محیطی شاد و طرب انگیز می شویم که این بر همسایه بودن غم و شادی اشارت دارد و دوم اینکه آن مجلس عروسی هم به ظاهر شادی ست و در بطن خود خصوصا با رقص تلخ آن پسربچه که گویا بچه ی همان برزو دلارام زندانی ست پر از غم و اندوه است؛ صدای رسای جمال فابریک، خواننده مجلس(امیرجعفری) که مونولوگ های باارزشی درحین اجرایش ادا می کند: ابری که به دریا ببارد خودش را سبک کرده و ...، نوازنده زبردست پیانو، سیامک دلارام(مصطفی زمانی) و فیلمبردار سپیده، همسر برزو(مریلا زارعی) گرچه درحال هنرنمایی هستند اما گرفتگی چهره آنها و غم موجود در رفتارشان بسیار عیان است و این مراعات نظیر صدا، ساز و تصویر در کنار هم همراه با غم و اندوه و شادی و طرب در این سکانس، خوب از کار درآمده است. در واقع این سه نفر، به این مجلس آمده اند تا با کسب درآمد بتوانند دیه ی مقتول رافراهم کنند و برزو را از بند نجات دهند. اما فیلم هرچه جلوتر می رود به شدت بافت معمایی پیدا می کند و مخاطب بیشتر با آدم های کثیف و حیوان صفت روبرو می شود؛ بدین گونه که در ابتدای فیلم، مخاطب با جرم قتل روبرو می شود ولی در ادامه پی می برد که آن قتل، کوچکترین خلاف قاتل بوده است و در پس پرده جرم و جنایت های فراوانی کرده و اصلا مستوجب بخشش و گذشت نیست. برزو آدمی بوده که به شدت خانم باز و بوالهوس بوده و به همراه دوستش، ابی بن بست و اسمال چارلی خون جوانان را درشیشه کرده و با واردکردن شیشه و بنگ و حشیش جوانان این این مرز پرگهر را به انحطاط و زوال کشانیده. ارجاع می دهم شمارا به یکی از سکانس های قدرتمند و ماندگار این فیلم، جایی که برای اولین بار اسمال چارلی را می بینیم؛ شخصیتی که با گریم متفاوت جمشیدهاشم پور و اجرای بی نقص این هنرمند و مونولوگ های پویا، ثقیل و بعضا اغراق شده وی (ویژگی بارزتئاتر) بی نظیر و بی مانند از کاردرآمده و هرگز فراموش شدنی نیست. شغل وی بسیار نمادین است؛ وی که در یک کارگاه شیشه بری کارمی کند و مرتب شیشه ها را می شکند؛ این شیشه شکستن وی علاوه بر اینکه باعث آرایش و پیرایش سکانس شده همچنین بیانگر این مفهوم است که یک عده چقدر راحت، اشیاء دور و برشان را نابود می کنند و در واقع این شیشه نماد جوانان پاک و آئینه صفت است که براحتی بدست افراد کثیف خرد و تحقیر می شوند و ازبین می روند. استفاده ی بکر فیلمساز از شیشه به شدت ستودنی ست چراکه هم فرم فیلمش را غنا بخشیده و هم به محتوای اثرش عمق بخشیده. به راستی وقتی سیامک که به قهرمان قصه بدل می شود در مسیر یافتن حقیقت قرار می گیرد، علاوه بر او ، مخاطب هم با باطن و چهره های پشت ماسک افراد بیشتر از پیش آشنا می شود و به عبارتی به همراه پخته شدن سیامک، او هم از خامی در می آید. وقتی سیامک پس از جدایی از اسمال چارلی به سفارش او به یک رینگ بکس می رود، تازه می فهمیم اسمال چارلی هم خیلی آدم دلسوزی نبوده ولی زیبایی کار این است که در آن سکانس کارگاه شیشه بری، به هیچ وجه سیاه نمایی از شخصیت او نمی بینیم که این به قلم رسا و ریزبینانه ی علیرضا نادری بعنوان فیلمنامه نویس اثر و اجرای ستودنی حسن فتحی برمی گردد.

درسکانس بکس زیرزمینی که اشاره ای غیرمستقیم به چاله های پنهان جامعه دارد، به شدت مو بر تن مخاطب اثر سیخ می شود چراکه آدم بی گناهی همچون سیامک شدیدا زیر بار مشت و لگد قرار می گیرد ولی خوب رسیدن به حقیقت و کشف معما، تاوان دارد و به قول حضرت حافط:

دربیابان طلب گرچه ز هر سو خطری ست می رود حافظ بیدل به تولای تو خوش

و یا

بر سر منزل لیلی که خطرهاست به جان شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

سیامک اکنون دیگر مجنون شده و به هر مکانی گام بر می دارد تا بتواند به راز برادرش پی ببرد و هیچ باکی هم ندارد چراکه به قول خودش می خواهد از زیر سایه ی ترحم پدرومادر ، برادر و زن برادرش بیرون بیاید و از تاریکی وجودش بگریزد. سیامک که متهم به دزدی پول دیه شده و به شدت از طرف پدرومادر و اطرافیانش بازخواست می شود سعی دارد در درجه اول به شخصیت واقعی برادرش پی ببرد و دشمنان اورا پیداکند و سپس خودش راهم به اثبات برساند. در واقع فیلمساز کوشیده با خلق شخصیت سیامک بعنوان قهرمان قصه، وی را به وادی های پرخطر ببرد و بتواند با رسیدن به شناخت بیشتر و پس زدن حجاب های پیش رو به پختگی و آرامش برسد. سیامکی که در ابتدای فیلم می بینیم خیلی دست و پایش بسته و خام به نظر می آید و مرتب نزددختری پناه می برد که درست وی را نمی شناسد. مهسا(هانیه توسلی) دختری ست که درخانه مشایخ(جمشیدشاه محمدی)خدمت می کند و برادرش، سیدکریم را هم بخاطر فسادهای اخلاقی و گنده کاری های متعدد برزو دلارام از دست داده و سخت زخم خورده است و آتش انتقام در دل دارد. این وجه مشترک سیامک و مهساست که باعث نزدیکی این دو به یکدیگرمیشود. یکی از دوستانم به قصه این ایراد را وارد می کرد که چرا سیامک مرتب به خانه ی مهساپناه می برد مگر کسی را ندارد. اما به زعم من، این نقص فیلمنامه نیست چراکه خیلی وقت ها دو آدم بی دلیل بهم نزدیک می شوند ولی بعدمعلوم میشود که وجوه مشترک بسیاری باهم دارند. نزدیکی سیامک و مهسا هم بی دلیل و بی حکمت نیست و این را اثر به زیبایی پاسخ میدهد.

سیامک در واقع معلم پیانوی مهساست اگرچه ظاهرا دلدادگی هم نزد این دو بوجود آمده است که خصوصا این دلدادگی و عشق بازی در نمایی از فیلم که مهسا دست زخمی سیامک را با چشمان اشکبار بانداژ می کند این وجه رمانتیک قصه به شدت بروز می کند اما خود مهسا معتقد است که اگر دیدی یک گنجشک جلوی تو پر نزد فکرنکن دوستت دارد بدان که اصلا تو را تحویل نگرفته. در واقع مثلث عشق با اضلاع مهسا، سیامک و مشایخ که فیلمساز به تصویر می کشد تفاوتی آشکار با دیگر فیلمهای از این سنخ دارد و آن این است که به حریم عشق توهین نکرده و تقدس عشق را بخوبی بیان کرده؛ مشایخ واقعا خواهان مهساست و با ابیاتی که از حضرت حافظ می خواند به شدت برآن صحه می گذارد و مطلقا بحث سر پیری و معرکه گیری مطرح نیست؛ اما سیامک در تردید است و این تقابل دیدنی ست؛ یقین پیر و تردید جوان. شاید سیامک هم مهسا را دوست داشته باشد اما دوست داشتن اش به اندازه عشق مشایخ، مطمئن و محکم نیست و به قول معروف با یک نخودچی ممکن است سردی اش شود.

اگرجوانان بتوانند تردیدشان را کنار بزنند و کمی به دلشان بها دهند، مطمئنا وضعیت شان بهبود می یابد. تردید پارامتر خوبی ست و مقدمه ی یقین است به شرط آنکه خودت را و در ادامه خدایت را باور داشته باشی. اتفاقا وقتی سیامک در این مسیر قرار می گیرد ، به شناخت و حقیقتی می رسد که باور دارد و بهمین دلیل است که در نمای پایانی فیلم، عشق و علاقه ی مشایخ به مهسا را درک می کند و همچون یک انسان آبدیده و پخته پایش را از حریم عشق آن دو بیرون می کشد و به راه خود می رود. این درحالی ست که پیش از این حتی نفهمیده بود که چرا سپیده، برزو را بعنوان همسر بجای او ترجیح داده و مرتبا او را سرزنش می کرد و از دست اوشاکی بود.

به راستی که داستان های فرعی قصه که به نظر من چیزی کمتر از قصه ی اصلی ندارد، به فیلم جانی دوباره بخشیده و اجازه نمی دهد که فیلم در ورطه ی شعارهای کلیشه ای قرار بگیرد. دلم نمی آید به چند سکانس ماندنی فیلم که هرکدام شاه سکانسی برای خود محسوب می شود اشاره نکنم : سکانس رودررویی سیامک و سپیده پس از چند روز غیبت اش، بازهم تقابل این دو موقع اسباب کشی و ضربات پای سپیده به کارتن ها، سکانس مواجهه ی سیامک و خواهرمقتول در قبرستان، سکانس رینگ بکس، سکانس معرفی اسمال چارلی و سکانس رقص بالماسکه و ....

بی اغراق هریک از این سکانس ها را می توان به فیلمی مستقل تبدیل کرد؛ سکانس هایی که مطمئنم برای اهالی سینما و طرفداران هنرهفتم مدت ها در ذهن باقی می ماند. حیف است به تصویربرداری بکر و پرمایه حسین جعفریان اشاره نکنم؛ فیلمبرداری که در" درباره الی" هم معجزه آفرید؛ زوایای متفاوت دوربین ، اینسرت های بجا، لانگ شات های دیدنی و اثرگذار و چرخش های یکباره ی دوربین همه و همه نشان از ذوق و سلیقه ی این فیلمبردار مجرب دارد. دلم نمی آید بحث پیرامون فیلم "کیفر" را تمام کنم چراکه با سه باردیدن آن، همچنان تشنه ی دیدن آن هستم؛ شخصیت هایی که حسن فتحی به تصویر میکشد اینقدر ابعادگوناگون دارند که می توان چندبار مشاهده شان کرد.یکی از شخصیت های چندوجهی کیفر جمال فابریک است که پی می بریم همان ابی بن بست، دوست صمیمی برزو بوده است. این شخصیت آنقدر پیچیده است که مخاطب نمی فهمد باید دوستش داشته باشد یا ردش کند.

بازی خوب امیرجعفری هم به آن عمق بیشتری بخشیده؛ هرمکانی را که سیامک درآن پا می گذارد قبلا ابی بن بست طی کرده. ابی بن بست از دست برزو شکار بوده چراکه عشقش را بُرزده و به او صدمه واردکرده و حالا فرصت را مغتنم شمرده که مانع رضایت خانواده ی مقتول شود تا برزو بالای چوبه دار رود و به مراد دلش برسد. وی همچون برزو در گذشته و در ژاپن خلاف های زیادی انجام داده و ظلم کرده ولی حالا درصدد جبران برآمده و درآن سکانس رقص بالماسکه که به نوعی چهره های نقاب گونه ی انسان ها را نشان می دهد ابراز می دارد که من دیگر ابی بن بست نیستم و می خواهم با عشقم ،نانامی دخترک ژاپنی که بازیچه ی دست برزو شده بود و ساز سیامک زندگی جدیدی را تجربه کنم. این بار مثلث معنایی عشق، ساز و صوت در ذهن مخاطب تداعی می شود؛ سه پارامتری که می تواند هر انسانی را متحول و منقلب سازد و از او انسانی وارسته و کامل خلق کند. اما ابی بن بست هم باید مثل برزو کیفر گناهانش را در همین دنیا بدهد؛ منتهی اگر برزو زجر می کشد و اعدام می شود و به قول اسمال چارلی موقع مرگ زیرپایش را خیس می کند،ابی بن بست با ضربه ی یک گلوله جان به جان آفرین تسلیم می کند و مجازات می شود. در واقع همین که وی تصمیم به تحول گرفته بود، بسیاری از گناهانش بخشیده می شود و این همان معجزه ی عشق است. اصلا کارهای فتحی از این بابت برایم لذت بخش است که چه در آثار تاریخی و فلسفی اش و چه در آثار معمایی- جنایی اش همواره عشق، عرفان و روح دین موج می زند و این صفت زیبا و ستودنی را در جای جای آثارش به وضوح می توان مشاهده نمود.

بازی مریلا زارعی و مصطفی زمانی هم بسیار قابل توجه وقابل احترام است؛ خصوصا نقش مکمل سپیده که با بازی مریلا زارعی دیدنی و آن عکس العمل های وی در مواقع گریه و اضطرار بسیار تاثیرگذار از کار درآمده است. به ویژه موقعی که کیمونوی زن ژاپنی را در دست می گیرد و با هیبتی مردانه و لحنی خشمگین ادای همسر متوفی اش را در می آورد و اشک بر چشمانش جاری می شود یا نحوه ی ادای دیالوگ هایش و ضرباتی که به کارتن ها می زند همه وهمه نشان از پختگی و بلوغ این بازیگر محترم سینمای ایران محسوب می شود.

همچنین ذکر این نکته ضروری ست که عده ی کثیری از منتقدین گرامی به پایان فیلم ایراد می گیرند و آن را خیلی آماتور می پندارند ولی باید اذعان کنم که به حال این منتقدین بسیار افسوس می خورم و باید به آنها بگویم که چشم ها را باید شست و جوردیگر باید دید؛ پایان فیلم "کیفر" نما و پلان است بی هیچ دیالوگ و ادای جمله ای.

از تقابل دو زن آسیب دیده و رنجور به لحاظ روانی و بعضا جسمانی یعنی سپیده و نانامی با دو فرهنگ و دو مذهب مختلف گرفته تا رودررویی دو آدم زخم خورده با وجوه مشترک یعنی سیامک و مهسا. و اتفاقا اگر بخواهم به لحاظ ادبی هم به این پلان نظر کنم با توجه به اینکه استاد فتحی هم ید طولایی در این عرصه دارد باید خاطر نشان کنم که آرایه ی عکس و تناقض و پارادوکس به زیبایی در آن به تصویر در آمده که بیانگر نکات عمیق ست؛ قرارگیری دو ماشین به رنگهای سیاه و سفید در دوطرف خیابان و حرکت آن دو در جهت مخالف هم که نوعی اشاره به یک لحظه نزدیک شدن آدم ها به یکدیگر و گذشتن از کنار هم دارد.

سیامک بنا به اقتضای روزگار و رسیدن به حقیقت، به مهسا دریک لحظه نزدیک شد و خوب بنا به حکمت پروردگار از کنار او گذر کرد و این همان عشق عرفانی ست؛ نباید حتی یک لحظه ایست کرد و باید همواره در حرکت بود؛ این جاری بودن در نمای پایانی فیلم بسیار گویاست و در واقع با تصویر صحبت می کند که این به توانایی فیلمساز بر می گردد که نخواسته فقط شعاربدهد بلکه با ظرافت و تعمق آنچه را در ذهن و در دل داشته به خوبی و به نحو احسن منتقل کرده و باید دانست که رسیدن به هر حقیقتی تاوان دارد و هر آدمی به نوع خود مستوجب کیفر معنایی ست.

نگارنده : ایمان آینه دار

تنطیم کننده کار: ایثار

20/9/89

منبع  سی نما

پخش قسمت پنجم تعزیه عشق 11 بهمن ماه می باشد.

باید خدمتتون بگم که بنا به دلایلی مسئولین شبکه ۴ تصمیم گرفتند قسمت پنجم را در تحت عنوان برنامه ای مناسبتی در ۱۱ بهمن ماه پخش کنند.در نتیجه قسمت پنجم فردا پخش نخواهد شد.

باز هم با تشکر از خانم روناک جعفری عزیز

پخش قسمت پنجم مستند تعزیه عشق و تقدیر انجمن منتقدان سینمائی از فتحی


انجمن منتقدان سینمایی از الهام حسین زاده، بهمن داوری و حسن فتحی  تقدیر کرد

انجمن منتقدان سینمای ایران با انتشار بیانیه ای ضمن تقدیر از سه فیلمساز(الهام حسین زاده، بهمن داوری و حسن فتحی)،  لزوم توجه به مستند و مستندسازی را مورد تاکید قرار داد.  در بیانیه انجمن منتقدان آمده است:  سینمای مستند از نگاه ما آئینه اجتماع است و صدای راستین مردم و جامعه معاصر. در شرایط کنونی که سینمای اکران اوضاع بحرانی را تجربه می کند و در چنبره تکرار گرفتارآمده است، سینمای مستند با جسارت و صداقت ذاتی خود به تنها مرجعی بدل شده که می توان خلاقیت، تیزبینی و تجربه های جدید را در آن جستجو کرد. در چنین شرایطی برگزاری جشنواره سینما حقیقت فرصتی مغتنم است. هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران امیدوار است این جشنواره بتواند به عنوان تنها جشنواره تخصصی سینمای مستند کشور تمامی جریان های این سینما را پوشش دهد. خالی بودن جشنواره از برخی فیلم های مهم تولید شده، موجب خواهد شد تا جشنواره در بازنمایی تمامی جریان های واقعی و اصیل سینمای مستند امروز ایران توفیق کافی نیابد. نگاه های گزینشی موجب تک صدایی شدن خواهد شد و نهایتا به زیرزمینی بر لزوم توجه به مستند و شدن بخشی از فیلم های سینمای مستند می انجامد و این زنگ خطری است برای ادامه حیات سالم این سینما. از این رو امیدواریم جشنواره سینما حقیقت هر چه زودتر به اهداف اولیه برگزاری خود بازگردد. هیات داوران انجمن منتقدان معتقد است، فیلم های گزارشی و روایی صرف، فاقد جذابیت و جامعیت لازم برای سینمای مستند ایده آل است و لحن و زبان این فیلم ها، آنها را از مدیوم سینما دور خواهد کرد. توجه به عنصر جذابیت و مولفه هایی که برای جلب مخاطب، موثر واقع شود امروزه در سینمای مستند جهان مورد توجه قرار می گیرد و لازم است سینمای مستند ایران نیز به این موضوع توجه بیشتری نشان دهد. هیات داوران انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران، با احترام به تمامی مستندسازان حاضر در جشنواره، از میان فیلم های موجود فیلمی را به عنوان "بهترین" معرفی نمی کند اما در میان فیلم های به نمایش درآمده، نکاتی ناظر بر خلاقیت و فعالیت موثر در عرصه سینمای مستند یافته است که از آنان تقدیر به عمل می آورد. * تقدیر از تلاش موثر برای بازنمایی تصویری واقعگرایانه از یک چهره برجسته فرهنگی در فیلم مستند "سفر ناتمام" ساخته آقای حسن  فتحی. * تقدیر از پژوهش دقیق و تحقیق جامع پیرامون موضوعی مرتبط با فرهنگ عامه در مستند "خموشی های نمور" ساخته آقای بهمن داوری. * تقدیر از نگاه کالبد شکافانه و انتخاب لحن و ساختار متناسب با موضوع در مستندهای "به دنبال حقیقت" ساخته آقای سیاوش سرمدی و "دیوار" ساخته خانم الهام حسین زاده.

منبع وبلاگ شهر آمال (خانم روناك جعفري)




 

تا کنون ۴ قسمت از مستند تعزیه عشق که درباره  سریال شب دهم ساخته شد است ُ پخش گردیده است.

قسمت پنجم این مستند که قسمت آخر این مجموعه می باشد روز پنجشنبه ۹ دی ماه ساعت ۲۰:۳۰ از شبکه ۴ سیما پخش خواهد شد.

دانلود قسمت چهارم مستند شب دهم

قسمت 4/بخش 1

قسمت 4/بخش 2

قسمت 4/بخش 3

قسمت 4/بخش 4

قسمت 4/بخش 5

بازم مثل همیشه از پریشان عزیز تشکر می کنم به خاطر ضبط و آپلود این برنامه

مستند سریال شب دهم

 

قسمت چهارم مستند سریال «شب دهم» امشب ساعت ۲۰:۳۰ از شبکه ۴ سیما پخش میشود !

منبع : سینما نگار و پایگاه اطلاع رسانی شبکه ی ۴

با تشکر ویژه از دوستانی که ما را در قسمت نظرات وبلاگ از زمان پخش مستند مطلع کردند

 
 

 
با نام «تعزیه عشق» و به کارگردانی روناک جعفری؛

سه قسمت از مستند سریال «شب دهم» پخش گردید.


مستند «تعزیه عشق» که در قالب مجموعه برنامه «يك فيلم‌، يك تجربه» ساخته شده است، نگاهی است به مجموعه ماندگار «شب دهم» به کارگردانی حسن فتحی، که سالهای پیش از شبکه اول سیما پخش شد و مورد استقبال مخاطبان تلویزیون قرار گرفت.

روناک جعفری کارگردان مستند «تعزیه عشق» سعی کرده است مفهوم عشق و عشق به تعزيه و امام حسين (ع) را در سریال «شب دهم» مورد تحلیل و بررسی قرار دهد. وی در این مستند با تعدادی از عوامل سازنده سریال «شب دهم» و از جمله «حسن فتحي» كارگردان، «مجيد ميرفخرايي» طراح صحنه و لباس، «جلال معيريان» چهره‌پرداز، «فردين خلعتبري» آهنگساز، «خسرو كيوان‌مهر» صدابردار، «علا‌ء‌الدين قاسمي» تعزيه‌گردان، «حسين ياري»، «كتايون رياحي»، «پرويز پورحسيني»، «اكرم محمدي»، «رويا تيموريان»، «پرويز فلاحي‌پور»،‌ «ثريا قاسمي»، «شكرخدا گودرزي» و «محمود پاك‌نيت» به گفتگو پرداخته است. رضا درستكار نیز به عنوان منتقد در این مستند حضور دارد.

قسمت چهارم و پنجم مستند شب دهم با نام تعزیه عشق روزهای پنجشنبه و جمعه ۲ و ۳ دی ماه ساعت ۲۳:۳۰ از شبکه ۴ پخش خواهد شد.

 منبع:سایت سینمانگار

**********************************************

در ادامه ی مطلب چند عکس از پشت صحنه ی مستند تعزیه ی عشق گذاشتم! که در وبلاگ خانم روناک جعفری می تونید عکس های بیشتری رو تماشا کنید.

www.ronakjafari.blogfa.com

ادامه نوشته

قسمت سوم (آخر) مصاحبه ماهنامه ی وزین فیلم(418)

 

 ديالوگهاي شاعرانه تان مرا به ياد فيلم هاي مرحوم علي حاتمي مي اندازد. مثلاٌ در آخرين قسمت همين سريال ملك منصور مي گويد: "توي سرم غوغاست، عين بازار مسگرها ... " اين ديالوگ را در سوته دلان از دهان مجيد (بهروز وثوقي) هم مي شنويم.  حتي گاهي چيدمان صحنه ها هم، مثلاٌ صحنه ي عروسي پاياني با آن ريسه هاي لامپ هاي رنگي يا آن زوم بك آرام كه از ميز ملك منصور دور مي شويم و به نماي دوري از بالاي آن مي رسيم و روي همين لانگ شات فيكس شده، نريشن ملك منصور مي آيد و همه ي آن نوستالژي ها و بارقه هاي عاطفي، آدم هاي سينماي حاتمي را به ذهن بيننده متبادر مي كنند. همه ي اينها در مجموع گوئي نوعي اداي دين به سينماي اوست.

ديالوگي را كه گفتيد عليرضا نوشته، اما اين اداي دين قطعاٌ وجود دارد و در دوره اي كاملاٌ عامدانه بود. به ياد مي آورم كه موقع تماشاي فيلم هايم با خوشحالي فكر مي كردم كه مثلاٌ اينجاي كارم شبيه كار استاد حاتمي يا استاد كيميايي يا استاد مهرجوئي شده، ولي از آن به بعد ديگر اينگونه شباهت ها به صورتي ناخودآگاه در كارهايم بروز مي كند. در عين حال هميشه گفته ام كه آثار استاداني كه كارشان برايمان تأثيرگذار بوده، هميشه مانند سايه اي بالاي سر ماست و خاصيت سايه هم جدا نشدن از آدم است. مورد ديگر تأثيرهائي است كه اتفاقات و حوادث اطرافمان روي ما مي گذارند و به مرور، ميزان اين تأثيرپذيري از تجربه هاي عيني هم در ما بيشتر مي شود. كافي است رويدادهاي عجيب و پرفراز و نشيب همين دهه هاي اخير و تأثيرهاي بسيار زيادي را كه انبوه حوادث بر همه ي ما گذاشته، يادآوري كنم. تراكم اين تأثيرها در ذهنيت ما، رفته رفته ما را به خودمان نزديكتر و از ديگران دورتر مي كند. شايد برايتان عجيب باشد اگر بگويم تكليفم را با پايان بندي اين سريال تا 24 ساعت قبل از فيلمبرداري نمي دانستم و درست يك روز مانده به فيلمبرداري به صورت قطعي به اين پايان رسيدم! فكر كردم كه چرا بايد براي ملك منصور حركتي اضافي بتراشم و او را حتماٌ از حياط بيرون ببرم، و چرا به طريقي كاملاٌ عادي در همان حياط عروسي به نقطه ي پايان سريال نرسم؟

ديالگ پاياني هم تغئير كرد؟

بله، آن ديالوگ را خودم بازنويسي كردم، ولي بعد از نوشتن آن ها يك بار هم با حسين محجوب و مهرداد ضيائي مرورش كرديم و محجوب هم پيشنهادهائي داد.

آن نريشن بسيار زيباي مسعود هم بعداٌ اضافه شد؟

بله، و اتفاقاٌ آن نريشن را خود مهدي باقربيگي پيشنهاد داده بود. من اعتقاد و باور كاملي به كار گروهي دارم و اين يكي از نمونه ها و نتيجه هاي يك كار تيمي است. سينما و تلويزيون ما سرشار است از خلاقيت هاي فردي، اما متأسفانه از خلاقيت هاي گروهي در آنها خبري نيست يا تعدادش انگشت شمار است. مثلاٌ از تركيب مسعود كيميائي و نعمت حقيقي و اسفتديار منفردزاده و بهروز وثوقي بود كه آثار شاخص و ماندگاري مثل داش آكل ، قيصر و گوزن ها زاده شدند. گو آنكه نقش محوري و اساسي كيميائي به عنوان خالق اصلي اين آثار در جاي خود محفوظ است. در هر حال پايان بندي در مسير زاينده رود را خيلي دوست دارم، چون آن را نمونه اي كاملاٌ رئاليستي مي بينم؛ نه تراژيك و سوگوارانه است و نه پايان خوش. اگر به اين پايان بندي به گونه اي فلسفي نگاه كنيم، گوئي مرز بين جهان هستي و جهان آخرت برداشته شده و ما با هستي بزرگي رو به روئيم كه در آن هم زندگان تأثيرگذار و هم مردگان تأثيرگذار حضور دارند.

مورد ديگري از آن تأثيرپذيري، تنهائي و مرگ حاج بهزاد است كه براي من در نگاهي كلي يادآور پايان فيلم قلندر حاتمي است، به خصوص جائي كه قمه در دست، عبارت "مرگ حق است ... " را ادا مي كند. اساساٌ نوع مواجهه ي دوربين با حاج بهزاد هم انگار ناخواسته نوع برخورد دوربين با قلندر را به ياد مي آورد.

همان طور كه تأثير هاي كارگردان هاي ديگر روي كار يك فيلمساز را پيگيري و پيدا مي كنيم، خوب است در عين حال تأثير آثار قبلي فيلمساز بر كارهاي جديدش را هم جستجو كنيم. به عنوان مثال، شما تنهائي حاج بهزاد و مرگ تعليق آميزش را مي توانيد با سكانس تنهائي و مرگ قلندر مقايسه كنيد، ولي شباهت آن با صحنه هائي از كارهاي قبلي خودم، مثل تنهائي و ناكامي و استقبال سرگرد فتاحي از مرگ در مدار صفر درجه، را هم ببينيد. يا آن را با سكانس خودكشي حاج حسين در خزينه ي حمام در پهلوانان نمي ميرند هم مقايسه كنيد. هم چنين به سكانس مرگ حيدر و ياور در سريال شب دهم كه هر دو با ناكامي از وصال به عشق شان مجبور به ترك دنيا و هم آغوشي با مرگ مي شوند. يا تنهائي حاج يونس فتوحي در ميوه ممنوعه وقتي تنها از در بيمارستان بيرون مي آيد كه در واقع سريال بايد در همان جا تمام مي شد و ادامه و پايان خوش آن به صلاح ديد مسئولان اضافه شد.

وقتش است كه موضوع را روي موضوعي متمركز كنيم كه به شكلي كاملاٌ افراطي در جريان پخش اين سريال، بازتاب پيدا كرد و بعضي ها هم به آن دامن زدند. قصد همراهي با آن موج منفي را ندارم، ولي در يك نگاه حرفه اي و بر اساس دغدغه و وسواسي كه در ساخت هر اثرتان در شما سراغ دارم، اگر بخواهيم "نفس لهجه" را به يك شخصيت غير مستقيم بدل كنيم و برايش نوعي هويت قائل شويم، اين هويت به همه ي شخصيت هاي اثرتان قابل تعميم نخواهد بود. به عنوان مثال مي توانيم از چند اثر كه قابليت هويت مندي براي لهجه را به درستي رعايت كرده اند مانند سريال هاي سر نخ و قصه هاي مجيد و شماري از فيلم هاي كوتاه كيومرث پوراحمد همچون پلكان و تاروپود و آوازه خوان و لهجه ي به كار گرفته شده در آنها يا لهجه ي مشهدي در فيلم طلا و مس همايون اسعديان، يا فيلم خون بس ناصر غلامرضائي و خانه ي دوست كجاست عباس كيارستمي ياد كنيم. در اين نمونه ها، لهجه كاملاٌ حساب شده و در خدمت ابعاد مختلف قصه و روايت و بافت دراماتيك كار است. ولي در سريال شما لهجه، و در مورد تعدادي از شخصيت ها؛ همچون وصله ي ناجوري به نظر مي رسد. البته به هيچ وجه توهين آميز نيست، ولي حالتي اغراق آميز دارد.

اين اغراق در لهجه را قبول دارم، اما كساني كه به طريقي افراطي به خاطر همين مسأله ي لهجه به سريال تاخته اند، اگر از مصيبت ها و مشكلات متعددي كه من و گروه فيلم برداري فقط به همين دليل در زمان ساخت سريال از سر گذرانده ايم به درستي مطلع بودند، قطعاٌ در حمله هايشان تجديد نظر مي كردند. اولاٌ بهترين و سهل ترين تمهيدي كه هر فيلمسازي به طور طبيعي در اين گونه مواقع مي تواند به كار بگيرد، استفاده از بازيگران بومي و محلي است. من هم دوبار به اصفهان رفتم و هربار از تعداد زيادي از بازيگران بومي، تست صدا و لهجه گرفتم. اما هنگامي كه گروه ف  يلمبرداري به اصفهان رفت و در آن جا مستقر شد، ناگهان به صورتي غافلگير كننده با مشكل كمبود بازيگر مواجه شديم. قضيه از اين قرار بود كه قبل از ما آقاي امرالله احمدجو با گروهش به آن جا رفته و سريال جديدش را شروع كرده بود و اغلب بازيگران درجه يك اصفهاني در سريال ايشان مشغول به كار شده بودند و به هيچ وجه براي قبول كاري ديگر وقت نداشتند. در قدم اول، چند بازيگر اصفهاني باقي مانده را به كار گرفتيم. در عين حال با چند تن از هنرمندان اصفهاني مقيم تهران هم از پيش صحبت شده بود و آنها هم با نهايت حسن نيت بازي در سريال ما را پذيرفته بودند؛ به عنوان مثال بايد از آقاي محمدعلي نجفي نام ببرم كه قرار بود نقش پدر ميترا را بازي كند. اما تعدادي از آنها به دلايل مختلف، از جمله مخالفت تلويزيون، كنار رفته بودند و درنتيجه ناچار شديم در همان زمان محدود از بازيگران غير اصفهاني استفاده كنيم. آن ها هم درست پيش از فيلم برداري وارد اصفهان شدند و انصافاٌ بدون فوت وقت و در همان ساعات اوليه ورودشان مشغول تمرين لهجه شدند. با آقاي مهرداد ضيائي كه اصفهاني است و با ما قرارداد بازي در نقش فرهاد را بسته بود، قرارداد ديگري با عنوان كارشناس لهجه ي اصفهاني بسته شد و او با جديت و تلاشي قابل ستايش كمك هاي مؤثري كرد و انرژي فراواني را صرف تمرين لهجه كرد، اما فرصت كافي حتي براي اين تمرين ها در اختيارمان نبود. بازيگر در همان ابتداي فراگيري لهجه مجبور بود جلوي دوربين بيايد و بازي كند؛ به عنوان مثال با خانم طباطبائي درست يك روز قبل از آنكه جلوي دوربين برود قرارداد بسته شد و او بايد فردايش نقش يك دختر اصفهاني را بازي مي كرد! تلاش هاي بازيگران به خصوص براي تسلط بر لهجه، باعث مي شد خستگي هاي خودم را فراموش كنم. قبول دارم كه لهجه ي اصفهاني به خصوص در بعضي شخصيت ها به شدت غلو شده شنيده مي شود و از اين بابت تصور مي كنم يك عذرخواهي رسمي به مردم اصفهان بدهكاريم. گو آن كه پيشاپيش آقاي عفيفه به عنوان تهيه كننده از سوي تمامي افراد گروه، از اصفهاني ها عذرخواهي كرده بود. اما فراموش نكنيم كه اين نقص فقط در لهجه يعني نوع گفتار اتفاق افتاده و اين قصور را نبايد به آن صورت باورنكردني مثل چماق تكفير بر سرمان بكوبند و آن را با تعبيرهاي غلط و اتهام هاي دور از هرگونه واقعيت تفسير كنند. يكي از اساسي ترين سكانس هاي ما كه فقط مي توانست در زاينده رود فيلمبرداري شود رفتن حاج بهزاد براي غرق كردن خودش در آب رودخانه بود كه به خاطر همين فشارهاي نامنصفانه و سلب شدن امكان ادامه ي فيلمبرداري، مجبور شديم چنين فينال باشكوهي را كنار بگذاريم. جالب اينجاست كه در ساعات پخش اين سريال از تلويزيون، شهر كاملاٌ خلوت مي شد و همه ي مردم اصفهان پاي گيرنده هايشان مي نشستند و با اشتياق سريال را دنبال مي كردند! در واقع يكسري اتهام هاي پوچ و واهي، آن هم فقط از جانب مسئولاني كه بيش از ديگران مي بايد سعه ي صدر مي داشتند و مسائل را به بهترين وجه حل و فصل مي كردند، چنان لطمه ي بزرگي به ما زد كه در بسياري موارد جبرانش ميسر نبود . حداقل اينكه من پروژه ي بزرگ ديگري را براي سازمان ميراث فرهنگي اصفهان درباره ي معماري اين شهر در برنامه داشتم كه به طور كلي آن را كنار گذاشتم و خيال هم نمي كنم گه هرگز به فكر ساختن مجدد آن بيفتم.

استفاده از دو فوتباليست صاحب نام (كريم باقري و آرش برهاني)، تنها نوعي استفاده ي ژورناليستي در جهت پربيننده تر شدن سريال بود يا اينكه هدف ديگري داشتيد؟

اگر از چند فوتبالیست مشهور استفاده نمیکردیم، قصه لطمه میدید، چون طبیعی است که وقتی برای فوتبالیست جوان و رو به رشدی که راهی تیم ملی است حادثه ای اتفاق افتاده، چند تن از فوتبالیستها باید به کمک این جوان بروند؛ حداقل برای تسلای خاطر او... با استفاده از این تمهید هر بیننده ای به راحتی مهران را هم فوتبالیست مشهوری قلمداد میکند. فقط سعی کردیم هر دو بازیکن حرفه ای و مشهور را مثلاً از تیم پرسپولیس نیاوریم تا متهم به طرفداری از قرمزها شویم!

گويا قرار بود از برنامه ي نود و عادل فردوسي پور هم در سريال استفاده كنيد.

برنامه ي نود يكي از واقعيت هاي جاافتاده ي امروز جامعه ي ماست كه به خوبي توانسته جايش را در همه ي خانه ها باز كند. بله، مي خواستيم از آن برنامه هم استفاده كنيم و تقاضاي كتبي هم داديم، اما فكر مي كنم احتمالاٌ آقاي فردوسي پور هم محدوديت هائي در شبكه سه دارد، چون تقاضاي ما عملاٌ ترتيب اثر داده نشد ...

تصوير كردن شخصيتي مثل گركاني مشكلي برايتان ايجاد نكرد؟

اتفاقاٌ حدس مي زنم بعضي از اين حمله هائي كه توسط برخي مطبوعات ورزشي به سريال ما شد، به تحريك همين گركاني ها صورت گرفته باشد، چون فعلاٌ آنها قدرت و نفوذ بسيار زيادي در فوتبال ما دارند. آقاي واعظي آشتياني، مدير عامل سابق باشگاه استقلال، در جلسه اي كه به عنوان تحقيقات ميداني انجام مي داديم گفت اين دلال ها تنها بخشي از فساد موجود در جامعه ي فوتبالي ما هستند و چرا به سراغ مدير عامل ها و سرمربي ها نمي رويم؟بچه ها هم پاسخ دادند كه دستمان ديگر براي رسيدن به آن سطح از مسئولان كوتاه است و نمي توانيم به آنها بپردازيم. بنابراين حرفي كه در سريال ما درباره ي فساد در فوتبال گفته شد، بخش بسيار ناچيزي از حجم وسيع و انبوه فسادي است كه در تحقيقات ميداني مان براي همين سريال به آن رسيديم.

از موسيقي سريال بگوئيد. تداوم همكاري فردين خلعتبري با شما باعث شده بود موسيقي آثارتان جايگاهي ويژه داشته باشد و كاملاٌ مشهود بود كه يكديگر را به خوبي پيدا كرده ايد. از طرفي تصنيف و ترانه اي كه در عنوان بندي انتهائي در مسير زاينده رود با صداي احسان خواجه اميري شنيده مي شد، به خاطر جنس اثر و دستمايه ي تصنيف، كار را به خوبي مشايعت مي كرد. آيا دليل خاصي داشتيد كه احسان خواجه اميري علاوه بر خوانندگي و ساخت تصنيف پاياني، موسيقي متن مجموعه را هم بسازد؟ موسيقي در كليت كار زياد متنوع نيست و ملودي هاي محدودي دارد.

به لحاظ اولويت هم كه شده، طبيعي است كه خلعتبري انتخاب اوليه ام باشد، اما او به دليل وسواس بسيار زيادش در كار، احتياج به زمان كافي دارد. در ضمن ميوه ممنوعه اولين تجربه ام در كار با احسان خواجه اميري بود و ساختن موسيقي متن هم پيشنهاد خودش بود كه در نهايت موسيقي قابل قبولي هم از كار درآمد، يعني انصافاٌ هم موسيقي و هم ترانه ها و آوازهاي احسان به خوبي ساخته و اجرا شده بودند. فقط يك تفاوت بين موسيقي اين دو سريال وجود داشت. در آن سريال هر قسمت 24 ساعت قبل از پخش به دست احسان مي رسيد، اما هر قسمت اين سريال فقط حدود چهار ساعت پيش از پخش به او داده مي شد! گاهي او گله مي كرد كه حتي فرصت دوبار ديدن هر قسمت را هم ندارد. شما يك آهنگساز در دنيا معرفي كنيد كه با يك بار ديدن فيلمي بتواند بلافاصله برايش موسيقي بنويسد! در عين حال به اعتقاد من او استعداد خوبي در ساختن موسيقي فيلم دارد. فيلم زياد مي بيند، به طور منظم به موسيقي فيلم ها گوش مي دهد و ضمناٌ احساس مسئوليت زيادي هم دارد.

به نظر مي رسد كه نسبت به نمايش و عرضه ي كارهايتان سهل انگارانه برخورد مي كنيد. نمونه ي بارزش نمايش آخرين فيلم سينمائي تان كيفر بود كه در اولين نمايشش در جشنواره استقبال معقولي از آن شد، اما در بدترين شرايط و زماني غيرقابل تصور در سينماها به نمايش عمومي درآمد. در حاليكه انتخاب زمان نمايش مناسب و حساب شده براي كيفر مي توانست نوعي قهرمان جديد را كه تركيبي است از قهرمان و ضدقهرمان، به سينماي هويت باخته ي ايران معرفي كند و از اين بابت نقطه ي عطفي باشد و ضمناٌ مي توانست به شكل گيري گونه اي " فيلم نوآر" در سينماي ما كمك كند. نقاط مثبت كيفر به مراتب نسبت به بعضي از نقاط ضعفش، برتري چشم گيري داشت اما انتخاب زمان كاملاٌ نامناسب براي نمايش باعث شد به درستي ديده نشود، مقصر تهيه كننده و محاسبه هاي اشتباهش بود يا عامل ديگري در اين ميان دخالت داشت؟

در جواب شما پيش از هر چيز به ياد شوخي اي مي افتم كه تا همين اواخر در سينماي ايران دهان به دهان مي گشت. مي گويند يك روز سعيد سعدي براي اكران فيلمش مراجعه مي كند. به او مي گويند مگر نمي داني جام جهاني در حال برگزاري است؟ سعدي مي پرسد اصلاٌ اين جام جهاني چي هست؟! اين شوخي در زمان نمايش كيفر ورد زبان ها بود. اما سعيد سعدي يكي از شريف ترين و پاك ترين آدم هائي است كه نه تنها در سينما بلكه در تمامي عمرم با آنها برخورد داشته ام.

ظاهراٌ سينماي ايران به آدمي با اين درجه از شرافت و پاكي نيازي ندارد؟

اجازه دهيد ابتدا او را به درستي معرفي كنم تا بتوانم به انتقاد هم برسم. او يكي از آرماني ترين تهيه كنندگاني است كه هر كارگرداني آرزوي كار كردن با او را دارد؛ چون در تمام لحظه هاي ساخت فيلم، مخلصانه در خدمت كار است و در هيچ شرايطي نشانه اي از تبختر و تكبر و خودشيفتگي مبتذل بعضي تهيه كنندگان را در او نمي بينيد. همه ي تلاشش را به كار ميگيرد تا كارگردان مطابق با سليقه ها و خواسته هايش و با خيالي آسوده فيلمش را بسازد. در جاهائي هم كه كم مي آورد با چهره اي مظلوم و به آهستگي به كارگردان مي گويد: "پولم دارد ته مي كشد؛ تو را به خدا يك فكري بكن! " اما همين آدم با اين درجه از خلوص و پاكي ، بزرگترين اشتباه عمرش را به نظر من با نمايش فيلم كيفر مرتكب شد. اگر در آن زمان سكوت كردم به اين دليل نبود كه حرفي براي گفتن نداشتم ... به طور جدي اعتقاد داشتم و دارم كه كيفر يك نقطه ي عطف در سينماي ايران به شمار مي آيد. اما آن قدر از آن اكران بي جا و نامناسب، عصبي و خشمگين بودم كه مي ترسيدم كمترين اشاره ام در مورد اشتباه تهيه كننده، باعث رنجش اين مرد نازنين شود. در ميانه ي سفرم به اصفهان، از پشت تلفن خطاب به آقاي سعدي فرياد و ضجه مي زدم كه آقا، تو را به خدا به هر شكل ممكن و با تمام قوايت از اكران اين فيلم جلوگيري كن. با فرياد مي گفتم اگر مي خواهي خودزني و انتخار كني اقلاٌ مرا نزن. اكران فيلم همزمان با جام جهاني يعني فروش فيلم را به صفر رساندن، آن هم عامدانه و به دست خود صاحب فيلم و متأسفانه تعدادي از همكاران كوته بين ما، حالا از سر هر نوع غرض يا مرضي، درست در همان روزها داد سخن مي دادند و مي گفتند فتحي تلويزيون را كه قبضه كرده و حالا به فكر تصاحب سينما افتاده است! درصورتي كه من نه تلويزيون را دكان دو نبش شخصي خودم مي دانم و نه براي سينما كيسه اي دوخته ام. همين قدر كه بتوانم به قلب بينندگان آثارم راهي پيدا كنم، خودم را ثروتمندترين آدم دنيا خواهم دانست. ما بزرگترين و كاري ترين ضربه ها را از بعضي همكارانمان مي خوريم، از بعضي افراد حسود و كم جنبه ... من در مرز 50 سالگي هستم و ديگر زماني رسيده كه احساس مي كنم بايد خودم را خالي كنم. اين بيست سالي كه فيلم ساخته ام حتي يكبار هم به ياد ندارم فيلمسازي به من تلفن زده و بابت كارهايم يك تبريك خشك و خالي گفته باشد. در طول همه ي سالهاي كارم هميشه براي كارگردان هاي مختلف، حتي يك اس ام اس تبريك فرستاده ام. اگر به ديدن فيلمي رفته ام و از آن خوشم آمده، امكان نداشته به كارگردانش تلفن نزده باشم. در پايان همين ماه رمضان امسال با كارگردان هاي سه سريال ديگري كه از شبكه هاي ديگر پخش شده بود تماس گرفتم و به آنها تبريك و خسته نباشيد گفته ام.اين را به حساب فضايلم نمي گذارم؛ بلكه وظيفه ام مي دانم. اما دريغ از يك تلفن تبريك از يك فيلمساز در تمام اين بيست سال! حتي به مناسبت بعضي جوايزي كه از محافل مختلف به خاطر فيلم هايم گرفته ام و مهمترين آن ها را جايزه ي كارگرداني از جشن منتقدان سينماي ايران مي دانم هيچ كدام از همكارانم مرا تشويق نكرد. بيشترين رنجشم از آقاي سعيد سعدي آن است كه با آبرو و اعتبارم بازي كرد و باعث شد همان همكاران حسود و حراف درباره ام اين جمله را بر سر زبان ها بيندازند كه فتحي نمي تواند فيلم پرفروش بسازد. اين آقايان بر مبناي مثل "دروغگو كم حافظه است ..."، گويا فراموش كرده اند كه اولين ساخته ي سينمائي ام در سال 1385 به عنوان يكي از 4 فيلم پرفروش سال معرفي شد. فيلم بعدي ام پستچي ... با سيصد ميليون تومان ساخته شد و تا به امروز نزديك به نهصد ميليون تومان فروش داشته ... همه ي اين شايعه ها حاصل يك تصميم نسنجيده ي آقاي سعدي بود. هنوز گريه هاي خانم مريلا زارعي و تأسف مصطفي زماني و ديگران در پاي تلفن به خاطر اين اكران واقعاٌ بي جا در گوشم است. با همه ي اين بد بياري ها اعتقاد راسخ دارم كه پستچي ... و كيفر در تاريخ سينماي بدنه ي ايران ثبت شده اند و روزي اين فيلم ها جايگاه به حقشان را در سينماي ايران به دست مي آورند.

پروژه ي جديدتان دزدان دريائي كه گويا مدتي است با همكاري خانم نغمه ثميني مشغول نوشتنش هستيد، در چه مرحله اي است؟

در مرحله ي تحقيق و نگارش است. در مناطق جنوب ايران مشغول تحقيق هستيم و يكي دو سفر به جزيره ي خارك داشتيم. محققان ما چند روزي را روي كشتي هاي نفتي بودند و پاي صحبت كارمندان نشستند. با كارشناسان يونيسف به واسطه ي كمك هاي خانم مهتاب كرامتي در تماس هستيم. تلاش داريم به فيلمنامه اي جذاب و ايراني برسيم. درحاليكه تم فيلم، زمينه ي ايراني و بومي ندارد اما تعدادي از شخصيت هاي فيلم ايراني اند. كلاٌ اين فيلمم كاري با سياست يا نقد جهان در قالب حرف هاي دهان پر كن ندارد و به موضوعي صرفاٌ انساني مي پردازد كه از دغدغه هاي وجدان هاي بيدار همه ي جهانيان است. قصه اش در خليج عدن مي گذرد و درباره ي موضوع تجارت و خريدو فروش كودكان است و حوادثي كه دزدان دريائي در اين زمينه مي آفرينند. بازيگران فيلم هم تعدادي ايراني و چند آفريقائي و چند اروپائي (به احتمال زياد فرانسوي) خواهند بود. سعي داريم فيلمي با معيارهاي جهاني بسازيم . فكر مي كنم اواخر آبان يا اوايل آذر كه آب ها هم تا حدي مناسب براي فيلمبرداري را به خود مي گيرند و كار روي عرشه ي كشتي مساعدتر مي شود كار را شروع كنيم.