ديالوگهاي شاعرانه تان مرا به ياد فيلم هاي مرحوم علي حاتمي مي اندازد. مثلاٌ در آخرين قسمت همين سريال ملك منصور مي گويد: "توي سرم غوغاست، عين بازار مسگرها ... " اين ديالوگ را در سوته دلان از دهان مجيد (بهروز وثوقي) هم مي شنويم. حتي گاهي چيدمان صحنه ها هم، مثلاٌ صحنه ي عروسي پاياني با آن ريسه هاي لامپ هاي رنگي يا آن زوم بك آرام كه از ميز ملك منصور دور مي شويم و به نماي دوري از بالاي آن مي رسيم و روي همين لانگ شات فيكس شده، نريشن ملك منصور مي آيد و همه ي آن نوستالژي ها و بارقه هاي عاطفي، آدم هاي سينماي حاتمي را به ذهن بيننده متبادر مي كنند. همه ي اينها در مجموع گوئي نوعي اداي دين به سينماي اوست.
ديالوگي را كه گفتيد عليرضا نوشته، اما اين اداي دين قطعاٌ وجود دارد و در دوره اي كاملاٌ عامدانه بود. به ياد مي آورم كه موقع تماشاي فيلم هايم با خوشحالي فكر مي كردم كه مثلاٌ اينجاي كارم شبيه كار استاد حاتمي يا استاد كيميايي يا استاد مهرجوئي شده، ولي از آن به بعد ديگر اينگونه شباهت ها به صورتي ناخودآگاه در كارهايم بروز مي كند. در عين حال هميشه گفته ام كه آثار استاداني كه كارشان برايمان تأثيرگذار بوده، هميشه مانند سايه اي بالاي سر ماست و خاصيت سايه هم جدا نشدن از آدم است. مورد ديگر تأثيرهائي است كه اتفاقات و حوادث اطرافمان روي ما مي گذارند و به مرور، ميزان اين تأثيرپذيري از تجربه هاي عيني هم در ما بيشتر مي شود. كافي است رويدادهاي عجيب و پرفراز و نشيب همين دهه هاي اخير و تأثيرهاي بسيار زيادي را كه انبوه حوادث بر همه ي ما گذاشته، يادآوري كنم. تراكم اين تأثيرها در ذهنيت ما، رفته رفته ما را به خودمان نزديكتر و از ديگران دورتر مي كند. شايد برايتان عجيب باشد اگر بگويم تكليفم را با پايان بندي اين سريال تا 24 ساعت قبل از فيلمبرداري نمي دانستم و درست يك روز مانده به فيلمبرداري به صورت قطعي به اين پايان رسيدم! فكر كردم كه چرا بايد براي ملك منصور حركتي اضافي بتراشم و او را حتماٌ از حياط بيرون ببرم، و چرا به طريقي كاملاٌ عادي در همان حياط عروسي به نقطه ي پايان سريال نرسم؟
ديالگ پاياني هم تغئير كرد؟
بله، آن ديالوگ را خودم بازنويسي كردم، ولي بعد از نوشتن آن ها يك بار هم با حسين محجوب و مهرداد ضيائي مرورش كرديم و محجوب هم پيشنهادهائي داد.
آن نريشن بسيار زيباي مسعود هم بعداٌ اضافه شد؟
بله، و اتفاقاٌ آن نريشن را خود مهدي باقربيگي پيشنهاد داده بود. من اعتقاد و باور كاملي به كار گروهي دارم و اين يكي از نمونه ها و نتيجه هاي يك كار تيمي است. سينما و تلويزيون ما سرشار است از خلاقيت هاي فردي، اما متأسفانه از خلاقيت هاي گروهي در آنها خبري نيست يا تعدادش انگشت شمار است. مثلاٌ از تركيب مسعود كيميائي و نعمت حقيقي و اسفتديار منفردزاده و بهروز وثوقي بود كه آثار شاخص و ماندگاري مثل داش آكل ، قيصر و گوزن ها زاده شدند. گو آنكه نقش محوري و اساسي كيميائي به عنوان خالق اصلي اين آثار در جاي خود محفوظ است. در هر حال پايان بندي در مسير زاينده رود را خيلي دوست دارم، چون آن را نمونه اي كاملاٌ رئاليستي مي بينم؛ نه تراژيك و سوگوارانه است و نه پايان خوش. اگر به اين پايان بندي به گونه اي فلسفي نگاه كنيم، گوئي مرز بين جهان هستي و جهان آخرت برداشته شده و ما با هستي بزرگي رو به روئيم كه در آن هم زندگان تأثيرگذار و هم مردگان تأثيرگذار حضور دارند.
مورد ديگري از آن تأثيرپذيري، تنهائي و مرگ حاج بهزاد است كه براي من در نگاهي كلي يادآور پايان فيلم قلندر حاتمي است، به خصوص جائي كه قمه در دست، عبارت "مرگ حق است ... " را ادا مي كند. اساساٌ نوع مواجهه ي دوربين با حاج بهزاد هم انگار ناخواسته نوع برخورد دوربين با قلندر را به ياد مي آورد.
همان طور كه تأثير هاي كارگردان هاي ديگر روي كار يك فيلمساز را پيگيري و پيدا مي كنيم، خوب است در عين حال تأثير آثار قبلي فيلمساز بر كارهاي جديدش را هم جستجو كنيم. به عنوان مثال، شما تنهائي حاج بهزاد و مرگ تعليق آميزش را مي توانيد با سكانس تنهائي و مرگ قلندر مقايسه كنيد، ولي شباهت آن با صحنه هائي از كارهاي قبلي خودم، مثل تنهائي و ناكامي و استقبال سرگرد فتاحي از مرگ در مدار صفر درجه، را هم ببينيد. يا آن را با سكانس خودكشي حاج حسين در خزينه ي حمام در پهلوانان نمي ميرند هم مقايسه كنيد. هم چنين به سكانس مرگ حيدر و ياور در سريال شب دهم كه هر دو با ناكامي از وصال به عشق شان مجبور به ترك دنيا و هم آغوشي با مرگ مي شوند. يا تنهائي حاج يونس فتوحي در ميوه ممنوعه وقتي تنها از در بيمارستان بيرون مي آيد كه در واقع سريال بايد در همان جا تمام مي شد و ادامه و پايان خوش آن به صلاح ديد مسئولان اضافه شد.
وقتش است كه موضوع را روي موضوعي متمركز كنيم كه به شكلي كاملاٌ افراطي در جريان پخش اين سريال، بازتاب پيدا كرد و بعضي ها هم به آن دامن زدند. قصد همراهي با آن موج منفي را ندارم، ولي در يك نگاه حرفه اي و بر اساس دغدغه و وسواسي كه در ساخت هر اثرتان در شما سراغ دارم، اگر بخواهيم "نفس لهجه" را به يك شخصيت غير مستقيم بدل كنيم و برايش نوعي هويت قائل شويم، اين هويت به همه ي شخصيت هاي اثرتان قابل تعميم نخواهد بود. به عنوان مثال مي توانيم از چند اثر كه قابليت هويت مندي براي لهجه را به درستي رعايت كرده اند مانند سريال هاي سر نخ و قصه هاي مجيد و شماري از فيلم هاي كوتاه كيومرث پوراحمد همچون پلكان و تاروپود و آوازه خوان و لهجه ي به كار گرفته شده در آنها يا لهجه ي مشهدي در فيلم طلا و مس همايون اسعديان، يا فيلم خون بس ناصر غلامرضائي و خانه ي دوست كجاست عباس كيارستمي ياد كنيم. در اين نمونه ها، لهجه كاملاٌ حساب شده و در خدمت ابعاد مختلف قصه و روايت و بافت دراماتيك كار است. ولي در سريال شما لهجه، و در مورد تعدادي از شخصيت ها؛ همچون وصله ي ناجوري به نظر مي رسد. البته به هيچ وجه توهين آميز نيست، ولي حالتي اغراق آميز دارد.
اين اغراق در لهجه را قبول دارم، اما كساني كه به طريقي افراطي به خاطر همين مسأله ي لهجه به سريال تاخته اند، اگر از مصيبت ها و مشكلات متعددي كه من و گروه فيلم برداري فقط به همين دليل در زمان ساخت سريال از سر گذرانده ايم به درستي مطلع بودند، قطعاٌ در حمله هايشان تجديد نظر مي كردند. اولاٌ بهترين و سهل ترين تمهيدي كه هر فيلمسازي به طور طبيعي در اين گونه مواقع مي تواند به كار بگيرد، استفاده از بازيگران بومي و محلي است. من هم دوبار به اصفهان رفتم و هربار از تعداد زيادي از بازيگران بومي، تست صدا و لهجه گرفتم. اما هنگامي كه گروه ف يلمبرداري به اصفهان رفت و در آن جا مستقر شد، ناگهان به صورتي غافلگير كننده با مشكل كمبود بازيگر مواجه شديم. قضيه از اين قرار بود كه قبل از ما آقاي امرالله احمدجو با گروهش به آن جا رفته و سريال جديدش را شروع كرده بود و اغلب بازيگران درجه يك اصفهاني در سريال ايشان مشغول به كار شده بودند و به هيچ وجه براي قبول كاري ديگر وقت نداشتند. در قدم اول، چند بازيگر اصفهاني باقي مانده را به كار گرفتيم. در عين حال با چند تن از هنرمندان اصفهاني مقيم تهران هم از پيش صحبت شده بود و آنها هم با نهايت حسن نيت بازي در سريال ما را پذيرفته بودند؛ به عنوان مثال بايد از آقاي محمدعلي نجفي نام ببرم كه قرار بود نقش پدر ميترا را بازي كند. اما تعدادي از آنها به دلايل مختلف، از جمله مخالفت تلويزيون، كنار رفته بودند و درنتيجه ناچار شديم در همان زمان محدود از بازيگران غير اصفهاني استفاده كنيم. آن ها هم درست پيش از فيلم برداري وارد اصفهان شدند و انصافاٌ بدون فوت وقت و در همان ساعات اوليه ورودشان مشغول تمرين لهجه شدند. با آقاي مهرداد ضيائي كه اصفهاني است و با ما قرارداد بازي در نقش فرهاد را بسته بود، قرارداد ديگري با عنوان كارشناس لهجه ي اصفهاني بسته شد و او با جديت و تلاشي قابل ستايش كمك هاي مؤثري كرد و انرژي فراواني را صرف تمرين لهجه كرد، اما فرصت كافي حتي براي اين تمرين ها در اختيارمان نبود. بازيگر در همان ابتداي فراگيري لهجه مجبور بود جلوي دوربين بيايد و بازي كند؛ به عنوان مثال با خانم طباطبائي درست يك روز قبل از آنكه جلوي دوربين برود قرارداد بسته شد و او بايد فردايش نقش يك دختر اصفهاني را بازي مي كرد! تلاش هاي بازيگران به خصوص براي تسلط بر لهجه، باعث مي شد خستگي هاي خودم را فراموش كنم. قبول دارم كه لهجه ي اصفهاني به خصوص در بعضي شخصيت ها به شدت غلو شده شنيده مي شود و از اين بابت تصور مي كنم يك عذرخواهي رسمي به مردم اصفهان بدهكاريم. گو آن كه پيشاپيش آقاي عفيفه به عنوان تهيه كننده از سوي تمامي افراد گروه، از اصفهاني ها عذرخواهي كرده بود. اما فراموش نكنيم كه اين نقص فقط در لهجه يعني نوع گفتار اتفاق افتاده و اين قصور را نبايد به آن صورت باورنكردني مثل چماق تكفير بر سرمان بكوبند و آن را با تعبيرهاي غلط و اتهام هاي دور از هرگونه واقعيت تفسير كنند. يكي از اساسي ترين سكانس هاي ما كه فقط مي توانست در زاينده رود فيلمبرداري شود رفتن حاج بهزاد براي غرق كردن خودش در آب رودخانه بود كه به خاطر همين فشارهاي نامنصفانه و سلب شدن امكان ادامه ي فيلمبرداري، مجبور شديم چنين فينال باشكوهي را كنار بگذاريم. جالب اينجاست كه در ساعات پخش اين سريال از تلويزيون، شهر كاملاٌ خلوت مي شد و همه ي مردم اصفهان پاي گيرنده هايشان مي نشستند و با اشتياق سريال را دنبال مي كردند! در واقع يكسري اتهام هاي پوچ و واهي، آن هم فقط از جانب مسئولاني كه بيش از ديگران مي بايد سعه ي صدر مي داشتند و مسائل را به بهترين وجه حل و فصل مي كردند، چنان لطمه ي بزرگي به ما زد كه در بسياري موارد جبرانش ميسر نبود . حداقل اينكه من پروژه ي بزرگ ديگري را براي سازمان ميراث فرهنگي اصفهان درباره ي معماري اين شهر در برنامه داشتم كه به طور كلي آن را كنار گذاشتم و خيال هم نمي كنم گه هرگز به فكر ساختن مجدد آن بيفتم.
استفاده از دو فوتباليست صاحب نام (كريم باقري و آرش برهاني)، تنها نوعي استفاده ي ژورناليستي در جهت پربيننده تر شدن سريال بود يا اينكه هدف ديگري داشتيد؟
اگر از چند فوتبالیست مشهور استفاده نمیکردیم، قصه لطمه میدید، چون طبیعی است که وقتی برای فوتبالیست جوان و رو به رشدی که راهی تیم ملی است حادثه ای اتفاق افتاده، چند تن از فوتبالیستها باید به کمک این جوان بروند؛ حداقل برای تسلای خاطر او... با استفاده از این تمهید هر بیننده ای به راحتی مهران را هم فوتبالیست مشهوری قلمداد میکند. فقط سعی کردیم هر دو بازیکن حرفه ای و مشهور را مثلاً از تیم پرسپولیس نیاوریم تا متهم به طرفداری از قرمزها شویم!
گويا قرار بود از برنامه ي نود و عادل فردوسي پور هم در سريال استفاده كنيد.
برنامه ي نود يكي از واقعيت هاي جاافتاده ي امروز جامعه ي ماست كه به خوبي توانسته جايش را در همه ي خانه ها باز كند. بله، مي خواستيم از آن برنامه هم استفاده كنيم و تقاضاي كتبي هم داديم، اما فكر مي كنم احتمالاٌ آقاي فردوسي پور هم محدوديت هائي در شبكه سه دارد، چون تقاضاي ما عملاٌ ترتيب اثر داده نشد ...
تصوير كردن شخصيتي مثل گركاني مشكلي برايتان ايجاد نكرد؟
اتفاقاٌ حدس مي زنم بعضي از اين حمله هائي كه توسط برخي مطبوعات ورزشي به سريال ما شد، به تحريك همين گركاني ها صورت گرفته باشد، چون فعلاٌ آنها قدرت و نفوذ بسيار زيادي در فوتبال ما دارند. آقاي واعظي آشتياني، مدير عامل سابق باشگاه استقلال، در جلسه اي كه به عنوان تحقيقات ميداني انجام مي داديم گفت اين دلال ها تنها بخشي از فساد موجود در جامعه ي فوتبالي ما هستند و چرا به سراغ مدير عامل ها و سرمربي ها نمي رويم؟بچه ها هم پاسخ دادند كه دستمان ديگر براي رسيدن به آن سطح از مسئولان كوتاه است و نمي توانيم به آنها بپردازيم. بنابراين حرفي كه در سريال ما درباره ي فساد در فوتبال گفته شد، بخش بسيار ناچيزي از حجم وسيع و انبوه فسادي است كه در تحقيقات ميداني مان براي همين سريال به آن رسيديم.
از موسيقي سريال بگوئيد. تداوم همكاري فردين خلعتبري با شما باعث شده بود موسيقي آثارتان جايگاهي ويژه داشته باشد و كاملاٌ مشهود بود كه يكديگر را به خوبي پيدا كرده ايد. از طرفي تصنيف و ترانه اي كه در عنوان بندي انتهائي در مسير زاينده رود با صداي احسان خواجه اميري شنيده مي شد، به خاطر جنس اثر و دستمايه ي تصنيف، كار را به خوبي مشايعت مي كرد. آيا دليل خاصي داشتيد كه احسان خواجه اميري علاوه بر خوانندگي و ساخت تصنيف پاياني، موسيقي متن مجموعه را هم بسازد؟ موسيقي در كليت كار زياد متنوع نيست و ملودي هاي محدودي دارد.
به لحاظ اولويت هم كه شده، طبيعي است كه خلعتبري انتخاب اوليه ام باشد، اما او به دليل وسواس بسيار زيادش در كار، احتياج به زمان كافي دارد. در ضمن ميوه ممنوعه اولين تجربه ام در كار با احسان خواجه اميري بود و ساختن موسيقي متن هم پيشنهاد خودش بود كه در نهايت موسيقي قابل قبولي هم از كار درآمد، يعني انصافاٌ هم موسيقي و هم ترانه ها و آوازهاي احسان به خوبي ساخته و اجرا شده بودند. فقط يك تفاوت بين موسيقي اين دو سريال وجود داشت. در آن سريال هر قسمت 24 ساعت قبل از پخش به دست احسان مي رسيد، اما هر قسمت اين سريال فقط حدود چهار ساعت پيش از پخش به او داده مي شد! گاهي او گله مي كرد كه حتي فرصت دوبار ديدن هر قسمت را هم ندارد. شما يك آهنگساز در دنيا معرفي كنيد كه با يك بار ديدن فيلمي بتواند بلافاصله برايش موسيقي بنويسد! در عين حال به اعتقاد من او استعداد خوبي در ساختن موسيقي فيلم دارد. فيلم زياد مي بيند، به طور منظم به موسيقي فيلم ها گوش مي دهد و ضمناٌ احساس مسئوليت زيادي هم دارد.
به نظر مي رسد كه نسبت به نمايش و عرضه ي كارهايتان سهل انگارانه برخورد مي كنيد. نمونه ي بارزش نمايش آخرين فيلم سينمائي تان كيفر بود كه در اولين نمايشش در جشنواره استقبال معقولي از آن شد، اما در بدترين شرايط و زماني غيرقابل تصور در سينماها به نمايش عمومي درآمد. در حاليكه انتخاب زمان نمايش مناسب و حساب شده براي كيفر مي توانست نوعي قهرمان جديد را كه تركيبي است از قهرمان و ضدقهرمان، به سينماي هويت باخته ي ايران معرفي كند و از اين بابت نقطه ي عطفي باشد و ضمناٌ مي توانست به شكل گيري گونه اي " فيلم نوآر" در سينماي ما كمك كند. نقاط مثبت كيفر به مراتب نسبت به بعضي از نقاط ضعفش، برتري چشم گيري داشت اما انتخاب زمان كاملاٌ نامناسب براي نمايش باعث شد به درستي ديده نشود، مقصر تهيه كننده و محاسبه هاي اشتباهش بود يا عامل ديگري در اين ميان دخالت داشت؟
در جواب شما پيش از هر چيز به ياد شوخي اي مي افتم كه تا همين اواخر در سينماي ايران دهان به دهان مي گشت. مي گويند يك روز سعيد سعدي براي اكران فيلمش مراجعه مي كند. به او مي گويند مگر نمي داني جام جهاني در حال برگزاري است؟ سعدي مي پرسد اصلاٌ اين جام جهاني چي هست؟! اين شوخي در زمان نمايش كيفر ورد زبان ها بود. اما سعيد سعدي يكي از شريف ترين و پاك ترين آدم هائي است كه نه تنها در سينما بلكه در تمامي عمرم با آنها برخورد داشته ام.
ظاهراٌ سينماي ايران به آدمي با اين درجه از شرافت و پاكي نيازي ندارد؟
اجازه دهيد ابتدا او را به درستي معرفي كنم تا بتوانم به انتقاد هم برسم. او يكي از آرماني ترين تهيه كنندگاني است كه هر كارگرداني آرزوي كار كردن با او را دارد؛ چون در تمام لحظه هاي ساخت فيلم، مخلصانه در خدمت كار است و در هيچ شرايطي نشانه اي از تبختر و تكبر و خودشيفتگي مبتذل بعضي تهيه كنندگان را در او نمي بينيد. همه ي تلاشش را به كار ميگيرد تا كارگردان مطابق با سليقه ها و خواسته هايش و با خيالي آسوده فيلمش را بسازد. در جاهائي هم كه كم مي آورد با چهره اي مظلوم و به آهستگي به كارگردان مي گويد: "پولم دارد ته مي كشد؛ تو را به خدا يك فكري بكن! " اما همين آدم با اين درجه از خلوص و پاكي ، بزرگترين اشتباه عمرش را به نظر من با نمايش فيلم كيفر مرتكب شد. اگر در آن زمان سكوت كردم به اين دليل نبود كه حرفي براي گفتن نداشتم ... به طور جدي اعتقاد داشتم و دارم كه كيفر يك نقطه ي عطف در سينماي ايران به شمار مي آيد. اما آن قدر از آن اكران بي جا و نامناسب، عصبي و خشمگين بودم كه مي ترسيدم كمترين اشاره ام در مورد اشتباه تهيه كننده، باعث رنجش اين مرد نازنين شود. در ميانه ي سفرم به اصفهان، از پشت تلفن خطاب به آقاي سعدي فرياد و ضجه مي زدم كه آقا، تو را به خدا به هر شكل ممكن و با تمام قوايت از اكران اين فيلم جلوگيري كن. با فرياد مي گفتم اگر مي خواهي خودزني و انتخار كني اقلاٌ مرا نزن. اكران فيلم همزمان با جام جهاني يعني فروش فيلم را به صفر رساندن، آن هم عامدانه و به دست خود صاحب فيلم و متأسفانه تعدادي از همكاران كوته بين ما، حالا از سر هر نوع غرض يا مرضي، درست در همان روزها داد سخن مي دادند و مي گفتند فتحي تلويزيون را كه قبضه كرده و حالا به فكر تصاحب سينما افتاده است! درصورتي كه من نه تلويزيون را دكان دو نبش شخصي خودم مي دانم و نه براي سينما كيسه اي دوخته ام. همين قدر كه بتوانم به قلب بينندگان آثارم راهي پيدا كنم، خودم را ثروتمندترين آدم دنيا خواهم دانست. ما بزرگترين و كاري ترين ضربه ها را از بعضي همكارانمان مي خوريم، از بعضي افراد حسود و كم جنبه ... من در مرز 50 سالگي هستم و ديگر زماني رسيده كه احساس مي كنم بايد خودم را خالي كنم. اين بيست سالي كه فيلم ساخته ام حتي يكبار هم به ياد ندارم فيلمسازي به من تلفن زده و بابت كارهايم يك تبريك خشك و خالي گفته باشد. در طول همه ي سالهاي كارم هميشه براي كارگردان هاي مختلف، حتي يك اس ام اس تبريك فرستاده ام. اگر به ديدن فيلمي رفته ام و از آن خوشم آمده، امكان نداشته به كارگردانش تلفن نزده باشم. در پايان همين ماه رمضان امسال با كارگردان هاي سه سريال ديگري كه از شبكه هاي ديگر پخش شده بود تماس گرفتم و به آنها تبريك و خسته نباشيد گفته ام.اين را به حساب فضايلم نمي گذارم؛ بلكه وظيفه ام مي دانم. اما دريغ از يك تلفن تبريك از يك فيلمساز در تمام اين بيست سال! حتي به مناسبت بعضي جوايزي كه از محافل مختلف به خاطر فيلم هايم گرفته ام و مهمترين آن ها را جايزه ي كارگرداني از جشن منتقدان سينماي ايران مي دانم هيچ كدام از همكارانم مرا تشويق نكرد. بيشترين رنجشم از آقاي سعيد سعدي آن است كه با آبرو و اعتبارم بازي كرد و باعث شد همان همكاران حسود و حراف درباره ام اين جمله را بر سر زبان ها بيندازند كه فتحي نمي تواند فيلم پرفروش بسازد. اين آقايان بر مبناي مثل "دروغگو كم حافظه است ..."، گويا فراموش كرده اند كه اولين ساخته ي سينمائي ام در سال 1385 به عنوان يكي از 4 فيلم پرفروش سال معرفي شد. فيلم بعدي ام پستچي ... با سيصد ميليون تومان ساخته شد و تا به امروز نزديك به نهصد ميليون تومان فروش داشته ... همه ي اين شايعه ها حاصل يك تصميم نسنجيده ي آقاي سعدي بود. هنوز گريه هاي خانم مريلا زارعي و تأسف مصطفي زماني و ديگران در پاي تلفن به خاطر اين اكران واقعاٌ بي جا در گوشم است. با همه ي اين بد بياري ها اعتقاد راسخ دارم كه پستچي ... و كيفر در تاريخ سينماي بدنه ي ايران ثبت شده اند و روزي اين فيلم ها جايگاه به حقشان را در سينماي ايران به دست مي آورند.
پروژه ي جديدتان دزدان دريائي كه گويا مدتي است با همكاري خانم نغمه ثميني مشغول نوشتنش هستيد، در چه مرحله اي است؟
در مرحله ي تحقيق و نگارش است. در مناطق جنوب ايران مشغول تحقيق هستيم و يكي دو سفر به جزيره ي خارك داشتيم. محققان ما چند روزي را روي كشتي هاي نفتي بودند و پاي صحبت كارمندان نشستند. با كارشناسان يونيسف به واسطه ي كمك هاي خانم مهتاب كرامتي در تماس هستيم. تلاش داريم به فيلمنامه اي جذاب و ايراني برسيم. درحاليكه تم فيلم، زمينه ي ايراني و بومي ندارد اما تعدادي از شخصيت هاي فيلم ايراني اند. كلاٌ اين فيلمم كاري با سياست يا نقد جهان در قالب حرف هاي دهان پر كن ندارد و به موضوعي صرفاٌ انساني مي پردازد كه از دغدغه هاي وجدان هاي بيدار همه ي جهانيان است. قصه اش در خليج عدن مي گذرد و درباره ي موضوع تجارت و خريدو فروش كودكان است و حوادثي كه دزدان دريائي در اين زمينه مي آفرينند. بازيگران فيلم هم تعدادي ايراني و چند آفريقائي و چند اروپائي (به احتمال زياد فرانسوي) خواهند بود. سعي داريم فيلمي با معيارهاي جهاني بسازيم . فكر مي كنم اواخر آبان يا اوايل آذر كه آب ها هم تا حدي مناسب براي فيلمبرداري را به خود مي گيرند و كار روي عرشه ي كشتي مساعدتر مي شود كار را شروع كنيم.