به چشماتون رحم كنيد !
ديدن سريال «ميوه ممنوعه» آن هم در طبقه نوزدهم برج21 طبقه نيمهساز (همان برجي كه متعلق به جلال فتوحي است) به همراه عوامل سريال، شايد يكي از متفاوتترين اتفاقاتي است كه ميتواند براي كسي بيفتد.
براي اين كار مجبور بوديد با بالابر فلزياي كه صداي مهيب در آهنياش سكوت شب شهرك را ميشكند، يك طبقه مانده به نوك برج در ميان خاك و سيمان پياده شويد.
قبل از اينكه ما برسيم، صحنه كتككاري فرزاد و شهرام ضبط شده است. عمار تفتي با كله خيس، گوشهاي ايستاده و منتظر حوله است.
آن طرفتر، روي زمين خاكي، زيراندازي انداختهاند و سفره شام پهن است. اميرجعفري در حال خوردن لوبياپلو با سالاد شيرازي است. تنهاست و قرار است صحنه بعدي با او گرفته شود. صداي باز شدن در بالابر فلزي دوباره به گوش ميرسد.جواني ، تلويزيون 21اينچ به بغل از آسانسور بيرون ميآيد. دنبال يك صندلي است كه تلويزيون را رويش بگذارد.
امير جعفري اشاره ميكند بيا همين جا بگذار جلوي سفره. حسن فتحي هم سر ميرسد. هر كس ميخواهد جايش را به فتحي بدهد اما او نزديكترين نقطه به تلويزيون را كه يك تپه ماسه است، انتخاب ميكند و مينشيند. جعفري با حالت لوطيواري ميگويد: «آقا بد است آنجا». بعد هم نيمخيز ميشود و ميگويد: «بياييد جاي من بنشينيد».
فتحي ميخندد و جعفري ميگويد: «حداقل به چشماتون رحم كنيد». فتحي جوابش را نميدهد و جعفري هم با چشمكي كه به پشت سرياش ميزند، سريال را دنبال ميكند.
همه ساكتند و زل زدهاند به تلويزيون. يكي كه روي زمين جا پيدا نكرده رفته روي بشكه آب و چهارزانو نشسته. حاج يونس همراه هستي سوار ماشين ميشود. فرزاد با دسته گل توي حياط كارخانه است و با ديدن هستي و حاج يونس در ماشين، گل را وسط حياط پرت ميكند و...
«اي بدبخت، تا ديروز رهبري جنبش كارگري را داشتي، حالا ببين چه بلايي سرت آمده». حسن فتحي با خنده اين جملات را رو به عمار تفتي ميگويد و نگاههاي همه به همراه خنده به سمت تفتي برميگردد. او كه حولهاش را دور گردن انداخته، فقط سر تكان ميدهد.
فرزاد دنبال حاج يونس و هستي است، دوباره همه روبه تفتي ميكنند و ميخندند. جعفري ميگويد: «دلم برايت ميسوزد». و شليك خنده بار ديگر فضاي ساكت برج را بههم ميزند.
حاج خانم پاي حاجي را توي آب ميگذارد. پاي حاج يونس پر از تاول است. فتحي رو به بقيه ميگويد: «گريمو كه داريد...».
حاجي ادامه ميدهد: «فردا صبح بايد ورزش كنم. بدنم ساز ناكوك ميزند، 4 قدم پيادهروي كردم، صدايم درآمده است». همه ميخندند و فتحي ميگويد: «جاي آقاي نصيريان خالي تا ببيند چه بزمي اينجا راه انداخته است». تيتراژ پاياني سريال، همه را از جا بلند ميكند.
فتحي در حالي كه به چاي سرد شدهاش آب جوش اضافه ميكند، ميخندد و رو به امير جعفري ميگويد: «آمادهاي؟» و او هم ميگويد: «بله قربان».