استاد فتحی و آثارش به قلم محمد رضا قاسمی
بسم الله الرحمن الرحيم
هر كس شعري را كه نظامي گنجوي(عليه الرحمه) در مخزنالاسرار در بارهي مقام شامخ رسول اكرم اسلام(ص) و شرح رخـدادهاي شب معراج ايشان سروده است موشكافانه بخواند بي گمان اين انديشه به ذهنش خواهد افتاد كه گويا نظم موجود در همهي كواكب و افلاك دست به دست هم داده است كه نظامي مثنويِ (نيمشبي كان مَلِكِ نيمروز / كرد روان مشعل گيتيفروز) را تا آخِر بسرايد و پسينيان بيايند و تفسير و مفهوم اين مثنوي را بخوانند و از اين كه آسمان و بروج آسماني خلق شدهاند كه توصيفكنندهي شبِ معراج باشند حيرت زده شود. حتي نامهايي كه بر بروج فلكي نِهاده شده و خاصيتي كه در خودِ بروج فلكي و قسمِ ديگري از مخلوقات كه با همان نام ولي از نوع ديگر با خاصيتي ديگر در زمين هستند موجود است با زبان بي زباني ميگويد همه چيز از پيش اين گونه تعيين شد و چنين نظمي در جهان برپا شد كه معراج رخ دهد و سالها بعد نظامي با چيرهدستي و تسلط بر سخن راندن، چنين مثنويِ زيبا و عالِمانهاي بسرايد، يعني به اين ترتيب، آمدنِ نظامي هم مشيت الهي بود كه چنين نظم علمي را به نظم ادبي بيان كند. اينجاست كه ميگويند بر عهدهي هر كس كه به اين گيتي ميآيد وظيفهاي نِهادهاند كه بايد آن را ادا كند و برود؛ تا خود، چهها كند و به كجا برسد و چه شود؟ مولانا جلالالدين محمد بلخي نيز در اثر منثورش (فيه ما فيه) اين مطلب را فرموده است. اغراق چنداني نيست كه همين قضايا را نقدا وام بگيريم و چندين قرن به جُلو برويم و تفسيرِ (هر كه را بهر كاري ساختهاند.) در دوران اخير نيز به چَشم ببينيم. در آن دوران، شاعران و عارفان بيشتر با سرودنِ كلامِ موزون و نغزِ منثور وُ منظوم وَ معماران با ساختن عمارتها و آثار فاخر و عالمان با كشف و ابداع در هر زمينهاي زندگيِ خود را در اين عالم رقم زدند به گونهاي كه تقريبا براي هيچ كدام از انها نميتوان مهارت يا هنر يا كارِ ديگري را متصور بود. مثلا مولانا يا حافظ يا سعدي و ...؛ اگر اينان نبودند يا بودند ولي آن جاودانگي ها را كه حتما مشيت الهي بود نمي آفريدند اكنون چه ميشد؟

پس واقعا ميتوان دريافت كه هر كس سر جاي خود نشسته است و اين قضاي الهي است؛ تا قدر چه شود و انسان در چه مسيري و چه گونه در آن مسير گام بردارد؟ طبابت و علمالابدان قديم به پزشكي وُ جراحي پيشـرفته و علوم رياضي قديم به علومِ گستردهي مهندسيِ امروزي وَ هنرهاي كلامي و بصري قديم كه به شكل غزل و قصيده و مثنوي سرايي و خلق حماسهها و در نوع ديگر، نگارگري بود در اين قرن به هنرهاي نمايشي در شاخههاي گوناگون تبديل گشته است و البته بسيارند آنان كه در اين علوم وُ هنرهاي پيشـرفته كه قالبِ جديدِ همان فنون و هنرهاي قديمند سرآمد و صاحب سبك گشتهاند. فيلمسازي و نويسندگي فيلمنامه از آن دسته هنرهايي است اين روزها جاي خود را كاملا در ذهن و ضميرِ مردمان تثبيت كرده است آن گونه كه اثرش تا مدتها بر روان باقي ميماند و چه بسا حاوي پيامهايي آموزنده به بيننده است. گر چه بيشتر غيرواقعي است و ساخته و پرداختهي ذهنِ نويسنده است ولي بيننده را به سمتِ خود ميكشاند و كاري ميكند كه او با لحظه به لحظهي آن وقايع خيالي زندگي ميكند؛ گاه مي خندد و گاه افسرده ميشود و گاه حتي به گريه ميافتد و گاه دلش به رحم ميآيد و گاه از خشم به جوش و اما اثر اين داستان را كه بيشتر بر اساس خيال است نمي توان بر افراد و اجتماع انكار كرد. گر چه خيال است ولي در جهاني كه هزاران عقيده و سليقه و چندين مذهب و قانون وجود دارد، ميتوان نمونههاي مشابهِ بسياري يافت كه با آن چه از خيالِ نويسنده تراوِش كرده است برابري ميكند. پس ميتوان رفتارها و گفتارهايي را كه از خيال ميتراود در جامعه وارد كرد. اين است نفوذ پيامِ هر اثر هنري در قالب فيلم يا سريال البته تا چه پيامي در آن رَسانده شود و چه كساني خيالشان را به كار بگيرند و اثري زيبا خلق كنند؟

در ميانِ اين دسته از گروهِ هنرمنداني كه در نويسندگي و كارگرداني خوش ميدرخشند نامِ حسن فتحي نيز در زمرهي آنهايي است كه آثار زيبا و جاودانهاي از ذهن خود يا بر اساس واقع، خلق و نظر بسياري را به خود معطوف كردند. كارگرداني خوشسليقه و چيرهدست در نويسندگي و خلق موضوعات بديع، بيشتر در بِستر وقايعي كه در سالهاي دور رخ داده است. جاري در همان وقايع حقيقي ولي ساختهي ذهن. همهي كساني كه آثار زيبا و فاخرِ (پهلوانان نميميرند.) و (شب دهم) و (مدار صفردرجه) و ... را با دقت ديدهاند و به ياد دارند به هنر قصهپردازي پيچيده اما سرانجام، روانِ وي پي بردهاند كه چه گونه از دل ماجرايي در داستان، ماجراي ديگري موازي با آن خلق ميكند و سرانجام همهي ماجراهاي فرعي را به موضوع اصلي داستان گره ميزند يا اگر قرار است آخِر داستان، اتفاقِ خاصي بيفتد با روشي عالِمانه از همان ابتداي ماجرا پيِ آن ماجراي پاياني را مي ريزد چنان كه بيننده در پايان درمي یابد كه هيچ سكانس و گفت و گويي در داستان، بدون سبب نبوده است و البته با تسلط بر تاريخ و ادبيات و سياست و رسم و رسوم مختلف مذهبي و آييني و در جاي خود فلسفه و به موازات همهي اينها پرداختن به موضوع عشق تقريبا در همهي داستانها و گنجاندن دهها پند و نكتهي آموزنده. چنان كه در اثر ماندگاري چون (مدار صفر درجه) از سويي عشق و فلسفه و سياست و تاريخ كه چه بسا به نظر عدهاي همخواني ندارند ماهرانه در كنار هم موج ميزند و از سويي ادبياتِ ايران و جهان.

در اثر زيباي (پهلوانان نميميرند.) از سويي خوي و منش پهلواني و عليمسلكي و تواضع و فروتني و از سوي ديگر كينهتوزي و مكر و فريب و تظاهر به چشم ميآيد و ميرساند كه پهلواني فقط به خودنمايي در گود نيست و هر كس رداي پهلواني به تن كرد به تمام معنا پهلوان نيست بلكه پهلواني به گذشت و مردانگي و غيرت است يا به قول سعدي (تن آدمي شريف است به جان آدميت / نه همين لباس زيباست نشان آدميت) كه مفهومش را در چند ماجراي جدا از هم در طول داستان ميتوان يافت و در (شب دهم) رَسيدن از عشق زميني به عشق ملكوتي و گرفتار حب اهل بيت شدن، چنان نمايانده ميشود كه ببيننده در ابتدا مي پندارد فرجامِ اين ماجرا نيز مانند فرجامِ بسياري از سريالهاي ديگر، رَسيدنِ عاشق به معشوقِ زمينيِ خود است ولي در كمال ناباوري، امر ديگري حادث وَ مسير ماجرا به جايي كه ظاهرا غمانگيز ولي در واقع زيباست ختم ميشود و در همهي اين آثار ماندگار، ادبيات قديم ايران و ضربالمثلها و كنايهها و اصطلاحاتي كه امروزه تقريبا به فراموشي سپرده شدهاند فراوان و در جاي مناسبِ خود به كار رفته است. مهارت وي در داستاننويسي و نيز نوشتنِ گفت وُ گوها (ديالوگ) جلوهي ديگري هم دارد به اين صورت كه گاه در اوج جديّت و در حالي که بيننده هرگز تصور چنين فضايي نميكند طنزي در كلام يا رفتارِ بازيگر مي نشاند. ضربالمثلهاي طنزآميز و پركنايه و حتي موزون كردنِ كلامِ معمولي، دستـمايهي حسن فتحي در ايجاد چنين طنزهايي است مثلا در سكانسي از سريال (مدار صفردرجه) كه خبرِ كنارهگيري (رضاخان) از راديو اعلام ميشود در حالي كه فضا كاملا جدي است از سويي با وارد كردن چند مامور نظامي حكومت به فضا كه به محض شنيدن خبر استعفاي رضاخان، از درِ تملق و چاپلوسي تظاهر به گريه ميكنند و نشان دادنِ پيرمردي كه در همان حال با شنيدن خبر از ته دل ميخندد از سوي ديگر، دو فضاي كاملا متفاوت را در هم ادغام ميكند كه اين هر بينندهاي را به خنده وا مي دارد يا در سريال (پهلوانان نميميرند) كه همين شاخص را منتهي با استفاده از كنايههاي رايج در زبان قديم يا برگرداندنِ تلفظِ برخي واژهها به تلفظ رايج در زبانِ لوطيها و مَشتيهاي قديم در چند فضا به كار برده است و همچنين سريال (در مسير زايندهرود) كه نمونههاي بسياري از طنز را در اوج جديت، فراتر از تصور بيننده در فضاهاي گوناگون گنجاند.

گذشته از نِكاتي كه در بارهي هنرِ نويسندگيِ حسن فتحي گفته شد، دقتي هم كه در خصوص گزينش بازيگرِ مناسب ميكند درخور تحسين است و اين مورد به خصوص در سريال (پهلوانان نميميرند) كاملا مشهود است به گونهاي كه ظاهر بازيگراني كه انتخاب شدهاند كاملا متناسب با نقش شده و با آن عجين است هر چند در اين مورد، چهرهپردازي به كمك ظاهرِ بازيگر ميآيد اما حسن فتحي همهي زحمات را بر دوش چهرهپرداز نمياندازد بلكه به قول معروف شمش طلا را به چهرهپرداز ميدهد كه از آن انگشتر يا گردنـبندي بسازند. صداگذاري(دوبله) شخصيتها در سريالهاي تاريخيِ حسن فتحي نيز زيباييِ آثارش را دوچندان كرده است كه البته اين مورد هم بنا به سليقهي شخص كارگردان صورت ميپذيرد. همهي آن چه گفته شد در ساير آثار وي نيز كه فقط كارگردانيِ آن بر عهدهاش بوده مشهود است كه نَقلِ آن فرصت مغتنم ديگري مي طلبد. اكنون به آن چه در آغاز اين نوشتار گفته شد بازميگرديم. اگر تك تك شاخصهاي كار حسن فتحي را در كنار هم بچينيم درمي یابيم كه حسن فتحي آمده است فقط از بهر ساختنِ چنين آثار فاخر و ماندگار. كسي با شعر سخنش را ميگويد و ديگري با خطاطي درونِ صافش را نمايان ميكند، حسن فتحي نيز سخن و زواياي پنهانِ ضميرش را در آثارش مينماياند به طوري كه چيزي جز اين از وي انتظار نميرود و نميتوان حرفهي ديگري براي وي تصور كرد مگر فيلمـسازي كه در آن شاهـكار ميكند.
محمدرضا قاسمي
با عرض تشکر و خسته نباشید.
سلام