بسم الله الرحمن الرحيم

هر كس شعري را كه نظامي گنجوي(عليه الرحمه) در مخزن­الاسرار در باره­ي مقام شامخ رسول اكرم اسلام(ص) و شرح رخـدادهاي شب معراج ايشان سروده است موشكافانه بخواند بي گمان اين انديشه به ذهنش خواهد افتاد كه گويا نظم موجود در همه­ي كواكب و افلاك دست به دست هم داده است كه نظامي مثنوي­ِ (نيم­شبي كان مَلِكِ نيمروز / كرد روان مشعل گيتي­فروز) را تا آخِر بسرايد و پسينيان بيايند و تفسير و مفهوم اين مثنوي را بخوانند و از اين كه آسمان و بروج آسماني خلق شده­اند كه توصيف­كننده­ي شبِ معراج باشند حيرت زده شود. حتي نامهايي كه بر بروج فلكي نِهاده شده و خاصيتي كه در خودِ بروج فلكي و قسمِ ديگري از مخلوقات كه با همان نام ولي از نوع ديگر با خاصيتي ديگر در زمين هستند موجود است با زبان بي زباني ميگويد همه چيز از پيش اين گونه تعيين شد و چنين نظمي در جهان برپا شد كه معراج رخ دهد و سالها بعد نظامي با چيره­دستي و تسلط بر سخن راندن، چنين مثنويِ زيبا و عالِمانه­اي بسرايد، يعني به اين ترتيب، آمدنِ نظامي هم مشيت الهي بود كه چنين نظم علمي را به نظم ادبي بيان كند. اينجاست كه ميگويند بر عهده­ي هر كس كه به اين گيتي ميآيد وظيفه­اي نِهاده­اند كه بايد آن را ادا كند و برود؛ تا خود، چه­ها كند و به كجا برسد و چه شود؟ مولانا جلال­الدين محمد بلخي نيز در اثر منثورش (فيه ما فيه) اين مطلب را فرموده است. اغراق چنداني نيست كه همين قضايا را نقدا وام بگيريم و چندين قرن به جُلو برويم و تفسيرِ (هر كه را بهر كاري ساخته­اند.) در دوران اخير نيز به چَشم ببينيم. در آن دوران، شاعران و عارفان بيشتر با سرودنِ كلامِ موزون و نغزِ منثور وُ منظوم وَ معماران با ساختن عمارتها و آثار فاخر و عالمان با كشف و ابداع در هر زمينه­اي زندگيِ خود را در اين عالم رقم زدند به گونه­اي كه تقريبا براي هيچ كدام از انها نميتوان مهارت يا هنر يا كارِ ديگري را متصور بود. مثلا مولانا يا حافظ يا سعدي و ...؛ اگر اينان نبودند يا بودند ولي آن جاودانگي ها را كه حتما مشيت الهي بود نمي آفريدند اكنون چه ميشد؟

پس واقعا ميتوان دريافت كه هر كس سر جاي خود نشسته است و اين قضاي الهي است؛ تا قدر چه شود و انسان در چه مسيري و چه گونه در آن مسير گام بردارد؟ طبابت و علم­الابدان قديم به پزشكي وُ جراحي پيشـرفته و علوم رياضي قديم به علومِ گسترده­ي مهندسيِ امروزي وَ هنرهاي كلامي و بصري قديم كه به شكل غزل و قصيده و مثنوي­ سرايي و خلق حماسه­ها و در نوع ديگر، نگارگري بود در اين قرن به هنرهاي نمايشي در شاخه­هاي گوناگون تبديل گشته است و البته بسيارند آنان كه در اين علوم وُ هنرهاي پيشـرفته كه قالبِ جديدِ همان فنون و هنرهاي قديمند سرآمد و صاحب سبك گشته­اند. فيلمسازي و نويسندگي فيلمنامه از آن دسته هنرهايي است اين روزها جاي خود را كاملا در ذهن و ضميرِ مردمان تثبيت كرده است آن گونه كه اثرش تا مدتها بر روان باقي ميماند و چه بسا حاوي پيامهايي آموزنده به بيننده است. گر چه بيشتر غيرواقعي است و ساخته و پرداخته­ي ذهنِ نويسنده است ولي بيننده را به سمتِ خود ميكشاند و كاري ميكند كه او با لحظه­ به لحظه­ي آن وقايع خيالي زندگي ميكند؛ گاه مي خندد و گاه افسرده ميشود و گاه حتي به گريه مي­افتد و گاه دلش به رحم ميآيد و گاه از خشم به جوش و اما اثر اين داستان را كه بيشتر بر اساس خيال است نمي توان بر افراد و اجتماع انكار كرد. گر چه خيال است ولي در جهاني كه هزاران عقيده و سليقه و چندين مذهب و قانون وجود دارد، ميتوان نمونه­هاي مشابهِ بسياري يافت كه با آن چه از خيالِ نويسنده تراوِش كرده است برابري ميكند. پس ميتوان رفتارها و گفتارهايي را كه از خيال ميتراود در جامعه وارد كرد. اين است نفوذ پيامِ هر اثر هنري در قالب فيلم يا سريال البته تا چه پيامي در آن رَسانده شود و چه كساني خيالشان را به كار بگيرند و اثري زيبا خلق كنند؟

 

در ميانِ اين دسته از گروهِ هنرمنداني كه در نويسندگي و كارگرداني خوش ميدرخشند نامِ حسن فتحي نيز در زمره­ي آنهايي است كه آثار زيبا و جاودانه­اي از ذهن خود يا بر اساس واقع، خلق و نظر بسياري را به خود معطوف كردند. كارگرداني خوش­سليقه و چيره­دست در نويسندگي و خلق موضوعات بديع، بيشتر در بِستر وقايعي كه در سالهاي دور رخ داده است. جاري در همان وقايع حقيقي ولي ساخته­ي ذهن. همه­ي كساني كه آثار زيبا و فاخرِ (پهلوانان نميميرند.) و (شب دهم) و (مدار صفردرجه) و ... را با دقت ديده­اند و به ياد دارند به هنر قصه­پردازي پيچيده اما سرانجام، روانِ وي پي برده­اند كه چه گونه از دل ماجرايي در داستان، ماجراي ديگري موازي با آن خلق ميكند و سرانجام همه­ي ماجراهاي فرعي را به موضوع اصلي داستان گره ميزند يا اگر قرار است آخِر داستان، اتفاقِ خاصي بيفتد با روشي عالِمانه از همان ابتداي ماجرا پيِ آن ماجراي پاياني را مي ريزد چنان كه بيننده در پايان درمي یابد كه هيچ سكانس و گفت و گويي در داستان، بدون سبب نبوده است و البته با تسلط بر تاريخ و ادبيات و سياست و رسم و رسوم مختلف مذهبي و آييني و در جاي خود فلسفه و به موازات همه­ي اينها پرداختن به موضوع عشق تقريبا در همه­ي داستانها و گنجاندن دهها پند و نكته­ي آموزنده. چنان كه در اثر ماندگاري چون (مدار صفر درجه) از سويي عشق و فلسفه و سياست و تاريخ كه چه بسا به نظر عده­اي همخواني ندارند ماهرانه در كنار هم موج ميزند و از سويي ادبياتِ ايران و جهان.

 در اثر زيباي (پهلوانان نميميرند.) از سويي خوي و منش پهلواني و علي­مسلكي و تواضع و فروتني و از سوي ديگر كينه­توزي و مكر و فريب و تظاهر به چشم ميآيد و ميرساند كه پهلواني فقط به خودنمايي در گود نيست و هر كس رداي پهلواني به تن كرد به تمام معنا پهلوان نيست بلكه پهلواني به گذشت و مردانگي و غيرت است يا به قول سعدي (تن آدمي شريف است به جان آدميت /  نه همين لباس زيباست نشان آدميت) كه مفهومش را در چند ماجراي جدا از هم در طول داستان ميتوان يافت و در (شب دهم) رَسيدن از عشق زميني به عشق ملكوتي و گرفتار حب اهل بيت شدن، چنان نمايانده ميشود كه ببيننده در ابتدا مي پندارد فرجامِ اين ماجرا نيز مانند فرجامِ بسياري از سريالهاي ديگر، رَسيدنِ عاشق به معشوقِ زمينيِ خود است ولي در كمال ناباوري، امر ديگري حادث وَ مسير ماجرا به جايي كه ظاهرا غم­انگيز ولي در واقع زيباست ختم ميشود و در همه­ي اين آثار ماندگار، ادبيات قديم ايران و ضرب­المثلها و كنايه­ها و اصطلاحاتي كه امروزه تقريبا به فراموشي سپرده شده­اند فراوان و در جاي مناسبِ خود به كار رفته است. مهارت وي در داستان­نويسي و نيز نوشتنِ گفت وُ گوها (ديالوگ) جلوه­ي ديگري هم دارد به اين صورت كه گاه در اوج جديّت و در حالي که بيننده هرگز تصور چنين فضايي نميكند طنزي در كلام يا رفتارِ بازيگر مي نشاند. ضرب­المثلهاي طنزآميز و پركنايه و حتي موزون كردنِ كلامِ معمولي، دستـمايه­ي حسن فتحي در ايجاد چنين طنزهايي است مثلا در سكانسي از سريال (مدار صفردرجه) كه خبرِ كناره­گيري (رضاخان) از راديو اعلام ميشود در حالي كه فضا كاملا جدي است از سويي با وارد كردن چند مامور نظامي حكومت به فضا كه به محض شنيدن خبر استعفاي رضاخان، از درِ تملق و چاپلوسي تظاهر به گريه ميكنند و نشان دادنِ پيرمردي كه در همان حال با شنيدن خبر از ته دل ميخندد از سوي ديگر، دو فضاي كاملا متفاوت را در هم ادغام ميكند كه اين هر بيننده­اي را به خنده وا مي دارد يا در سريال (پهلوانان نميميرند) كه همين شاخص را منتهي با استفاده از كنايه­هاي رايج در زبان قديم يا برگرداندنِ تلفظِ برخي واژه­ها به تلفظ رايج در زبانِ لوطيها و مَشتيهاي قديم در چند فضا به كار برده است و همچنين سريال (در مسير زاينده­رود) كه نمونه­هاي بسياري از طنز را در اوج جديت، فراتر از تصور بيننده در فضاهاي گوناگون گنجاند.

 گذشته از نِكاتي كه در باره­ي هنرِ نويسندگيِ حسن فتحي گفته شد، دقتي هم كه در خصوص گزينش بازيگرِ مناسب ميكند درخور تحسين است و اين مورد به خصوص در سريال (پهلوانان نميميرند) كاملا مشهود است به گونه­اي كه ظاهر بازيگراني كه انتخاب شده­اند كاملا متناسب با نقش شده و با آن عجين است هر چند در اين مورد، چهره­پردازي به كمك ظاهرِ بازيگر ميآيد اما حسن فتحي همه­ي زحمات را بر دوش چهره­پرداز نمي­اندازد بلكه به قول معروف شمش طلا را به چهره­پرداز ميدهد كه از آن انگشتر يا گردنـبندي بسازند. صداگذاري(دوبله) شخصيتها در سريالهاي تاريخيِ حسن فتحي نيز زيباييِ آثارش را دوچندان كرده است كه البته اين مورد هم بنا به سليقه­ي شخص كارگردان صورت ميپذيرد. همه­ي آن چه گفته شد در ساير آثار وي نيز كه فقط كارگردانيِ آن بر عهده­اش بوده مشهود است كه نَقلِ آن فرصت مغتنم ديگري مي طلبد. اكنون به آن چه در آغاز اين نوشتار گفته شد بازميگرديم. اگر تك تك شاخصهاي كار حسن فتحي را در كنار هم بچينيم درمي یابيم كه حسن فتحي آمده است فقط از بهر ساختنِ چنين آثار فاخر و ماندگار. كسي با شعر سخنش را ميگويد و ديگري با خطاطي درونِ صافش را نمايان ميكند، حسن فتحي نيز سخن و زواياي پنهانِ ضميرش را در آثارش مينماياند به طوري كه چيزي جز اين از وي انتظار نميرود و نميتوان حرفه­ي ديگري براي وي تصور كرد مگر فيلمـسازي كه در آن شاهـكار ميكند.

محمدرضا قاسمي

با عرض تشکر و خسته نباشید.