به نام خداوند بخشاينده­ي مهربان

3_1.jpg

به تصوير كشيدن روزگاران قديم و نحوه­ى زندگىِ مردمانِ آن دوران در هنرِ فيلمسازى براى بسيارى از آنان كه دوست دارند از اين منظر، آن زمانها را ببينند دلنشين است. اكنون كه ديگر چندان اثر و خبرى از جزئياتِ گذشته­ها و متعلقاتش نيست اين هنر، تنها راهى است كه ميتوان از آن با اين منظور گذر كرد و كاروانى را از مشتاقانى كه مايلند در اين راه، گام بردارند در پسِ خويش همراه كرد و كو به كو در شهرهاى آن زمان، سير وُ سياحت كرد و نشان داد كه چه زيبا و ساده و روان بوده است زندگى در آن اوضاع و احوال.

ميتوان اين گونه به چُنين مقصودي نائل شد كه فقط داستاني به زمان قديم بُرد و در آن حال و هوا روايتش كرد به طوري كه فقط موضوع داستان، مقصود از روايت باشد نه چيزي ديگر؛ چُنان كه هر قِسم از لايه­هاي زيرينِ ويژگيهاي آن زمان، به رو نيايد و سربسته بماند و هويدا نشود كه در جزء ، چه بوده است و اكنون چه شده است؟ پُرپيمانه­تر از اين ميتوان همچُنان كه داستاني به زمان قديم برده ميشود جدا از تمِ اصلي ماجَرا ولي در عين حال در بطنِ آن، لايه­هاي دور از نظر را نيز به نظر آورد يا به گفتاري ديگر از هر گلي شاخه­اي چيد و عطرش را در هوا پراكنده كرد كه به مشام آنان كه شيفته­ي روزگارِ قديم هستند برَسد و يادواره­هايي نيز در ذهن و ضميرشان تداعي و برانگيخته شود.

اين مقدمه­ي نقدي است با نگاه به جزئياتِ سريال (پهلوانان نميميرند.) و آن چه در مسير آن به چشم آمد.

از پاييز سال 1376 تا تابستان سال 1377 كه اين سريال با نشان كارگرداني و نويسندگي (حسن فتحي) پخش شد (البته بخشي از كار نويسندگي) عده­ي بسياري را همراه خود تا پايان بُرد و چون در قالبي ديگر ريخته و جلوه­هاي خاصي در آن به كار برده شده بود و از سويي نوع ماجرا و رخدادهاي در طولِ آن، بيننده را پيـگير ميكرد، سريالِ خاص و خاطره­انگيزي شد. از آن زمان تا كنون هر چه در باره­ي اين سريال گفته شده، بيشتر سخن از پيچيده و معماگونه بودنِ آن است به گونه­اي كه كسي نتوانست پايانِ آن را حدس بزند يا اين كه بيننده، غافلگير شد. همه­ي اين گفته­ها درست است زيرا داستان مملو بود از نشانگرهايي كه باعث ميشد بيننده، راه را گم كند و به سمت و سوهاي ديگري ظن ببرد ولي نهايتا همه­ي محاسبات احتماليِ بيننده به هم خورد و اين ضرب­المثل به ياد آمد كه (از آن نترس كه هاي و هو دارد؛ از آن بترس كه سر، تو دارد.) ولي همه­ي داستان اين نبود كه فقط معلوم شود قاتل كيست و چرا با جماعت پهلوانان و به­ويژه، پهلوان اول شهر، اين گونه است. چُنين تفسيري فقط تفسير گوهرِ سطح داستان است و از ژرفاي آن كه حاوي نكته­هاي نغز و دلنشيني است گوهري نمينماياند. در بُنِ آن چه تصوير شد رد پاي زيبايي از آيينهايي كه در قديم مانند نان شب و نماز، واجب و بر ذمه­ي مردمِ متعهدِ آن دوران بود ولي اين روزها به دست فراموشي سپرده شده­ است به چشم ميخورد. برپاييِ رسم زيباي گلريزان در زورخانه كه نه فقط جاي ورزش بلكه جاي ساختن اخلاق و خاكسار شدن است از آن دسته زيباييهايي است كه در داستان هست ولي وجودش آنچنان جزئي از موضوع اصلي نيست و بيشتر در دسته­ي فرعياتِ ماجرا قرار ميگيرد؛ همين رسم ميرَساند كه در قديم، همسايه از حالِ همسايه­اش چندان بيخبر نبود و كمتر پيش ميآمد بينش و فتوت پهلوانان از وجود نيازمندان غافل بماند و هر طور كه ميشد همه­ي مردان در مكان مقدسي به نام زورخانه كه چه بسا جاي تهذيب نفس است گرد ميآمدند و در حد وُسع، بدون اين كه نامي از انسان محتاج، برده شود به او كمك ميكردند و از اين راه به نوجوانانِ شهر هم ميآموختند كه بدانيد شما هم بايد روزي در اين آيينها دست به پيش ببريد و همين طور رسم حضور و مشاركتِ بيشترِ جوانان و مردان شهر در ورزشهاي زورخانه­اي و تعليم آداب پهلواني كه اين روزها جاي خود را بر اثر گذرِ ناجوانمردانه­ي زمان، سپرده است به چندي ورزشهاي ديگر كه چندان جاي چُنين ظرافتها و سادگيهايي را ندارد و آموختن ورزش كُشتي كه سرآمدِ ورزشهاي زمانه بوده است و اشاره­اي به رسم رايج در ميان استادان پهلوانِ كشتي­گير، مبني بر اين كه اغلب همه­ي فنون علم كُشتي را الا يك فن كاري به شاگرد ميآموختند و همان فن را در مبارزه بر حريف يا همان شاگرد، پياده ميكردند كه مبادا راه صدساله­ي پهلواني را يك­شبه بپيمايد بلكه بارها و بارها بر خاك گود افتد و زمين را بوسه زند تا از همين به­خاك­افتادنها همچون خاك شود و استاد ماهر در آداب كُشتي در حالي كه برنده­ي مبارزه بود خضوع را از ياد نميبُرد و پيروزي، مغرورش نميكرد؛ همين پهلوانان در خفا دست گرفتاران را بدون چشمداشتي ميگرفتند و در دل تاريكيِ شبها همراه و همكارِ كساني ميشدند كه فانوسهاي آويخته به ديوارِ كوي و برزن شهر را پيش از صلاي اذان صبح جمع ميكردند و شهر را آماده­ي استقبال از روز ميكردند يا همنشين كوچه­نشيني ميشدند كه نواي ني­نوازي­اش كوچه­ها را پر ميكرد از سوز غريبي كه هر رهگذري را در دلِ نيمه­شب به سوي خود ميكشانْد. اينها جزئي از فرعيات معنوي است كه با ظرافتي خاص در گوشه و كنار داستان به تصوير كشيده شد.

واقعگراييِ داستان را هميشه نبايد در موضوع آن جست بلكه بايد بافتِ آن را ديد. همچون قالي دستبافي كه نقش زيبايي دارد؛ نقشِ زيبا را جنس زيبا ميسازد؛ بايد نگريست كه تار و پود اين فرش از چيست؟ رنگها و اصالت آنها و جنس تار و پودهاست كه در كنار زيبايي ظاهر طرح ميآيد و باطنِ آن را به دل مينشانَد و گرانقدر ميكند. از جايي واقعگراييِ بافت اين داستان، نمايان بود كه بيشترِ مشاغل آن دوران در حد جالب توجّهي به چشم ميآمد.

عطار و پينه­دوز و آهنگر و مرشد و روحانيِ مدرس و جامه­دوز و قهوه­خانه­دار و فرش­فروش و قصاب و حمّامدار و تاجر و ... همه وُ همه در كنار هم جمع بودند و حضور هر يك از اين مشاغل و صاحبان آنها نمايان بود. چُنان كه چشم بيننده از بازار قديم فقط درازاي آن را نديد يا فقط نامش را نشنيد بلكه دكان عطاري و سفالفروشي و پينه­دوزي و قهوه­خانه و ... را كاملا لمس كرد و همه­ي آنها را پذيرفت چون از هر مؤلفه­اي همچون شهري واقعي در اين سريال، نمونه­اي گنجانده شد و از سوي ديگر، مكانها و بناهاي قديم كه اين روزها به تاريخ پيوسته­اند در آن خودنمايي كرد يعني آثاري چون كاروانسرا و حمام و بازار و دكانهايي كه در سرتاسر آن هست و مسجد و حسينيه و تكيه و حتي نحوه­ي مراسم عزاداري در ماه محرم. داستان، طوري تعريف شد كه بخشي از رخدادها در بازار و كاروانسرا و بخشي در زورخانه و حمام قديم و ديگر در حسينه و حتي در مكان مزارها و بيابانهاي گرداگردِ آن واقع شد؛ گويا كارگردان خوش­ذوق، دست بيننده را گرفت و او را با خود به خانه­هاي قديم و كوچه­هاي مسقف و محل كسب و كار و تجارتِ مردمِ آن سالهاي دور و ... برد كه از اين راه، اصالت را به ياد او آوَرَد؛ پس وجود نماهاي باز و گوناگوني فضاها به رنگين شدن و فراز و نشيبِ ماجَرا منجر شد و آن را از يكنواختي و بسته بودن دور كرد. ويژگيِ ممتاز اين سريال كه باعث شد بيننده، همه چيز را واقعي بپندارد اين بود كه شهري مناسبِ مكان فيلمبرداري انتخاب شد كه همه­ي نشانه­هاي مزبور را در دلِ خود داشت. همين كه كارگردان با اين كه شايد راه ديگري نداشت ولي فقط به استفاده از دكورهاي ساختگي و فيلمبرداري، تماما در شهرك سينمايي بسنده نكرد باعث شد كه طبيعت، جايگزينِ تصنع شود كه البته از روز روشنتر است كه طبيعت، باورپذير است يا تصنع؟ شهر كويري نايين به زيباترين وجه، گوياي تهرانِ قديم در حدود تقريبي كمتر از 180 سال پيش شد و زمانِ بعد از شهادت قائم­مقام فراهاني را با نشان دادن سياست ضعيف دستگاه قجري در همان داستاني كه ساخته و پرداخته­ي ذهن بود نمايان كرد و سياستِ دولتهاي روس و انگليس كه با بسياري از سنن ايراني در تضاد بودند در سفارتِ آنها نشان داده شد كه چه گونه از آب گِلي، ماهي ميگرفتند و تلاش ميكردند كه با كمك مهره­هاي اغواشده­ي داخلي از پشت به پيكر ايراني خنجر زنند.

(پهلوانان نميميرند) از بُعدِ فني و لطايف و ظرايفي كه در گوشه­گوشه­ي هنر فيلمسازي به كار ميرود داراي امتيازهاي ويژه­اي بود. روايت گذشته­هاي دور فقط با پوشاندن جامه­هاي قديم به بازيگر و نشاندنِ او بر اسب فراهم نميشود. نميتوان اثرِ جمله­ها و لحن و كلام را كه متأسفانه اخيرا در بسياري از سريالهاي تاريخي تماما ناديده گرفته ميشود انكار كرد؛ اين جا بود كه قدرت حسن فتحي در ديالوگ­نويسيِ نخستين اثر تاريخي­اش رو شد. شخصيتهايي كه در اين سريال بودند و فضاي حاكم در بين آنها و خلق و خوي نرم، ميانه يا تندِ آنها كاملا ميطلبيد كه كنايه­ها و ضرب­المثلها و واژه­هاي درشتي به زبان آورند به طوري كه در همه­ي گفت و گوها ضرب­المثل يا سخن كنايه­اي متناسب با آن نيز به زبان آمد؛ هر چند نويسندگيِ داستان سريال، كاملا بر عهده­ي كارگردان نبود ولي از جنس ديالوگها پيدا بود كه اين مهم را خودِ كارگردان كه در اين كار، زبانزد خاص و عام است و هميشه با خَلقِ گفت و گوهاي عاشقانه و فيلسوفانه و حكيمانه و ... بيننده را به حال درونيِ خود، نزديك و در آن غرق ميكند بر عهده داشته است.

خصيصه­ي ديگر، طنز موجود در سريال بود. در حالي در داستان، چندين نفر كشته شدند و به ظاهر در چُنين فضايي، وجودِ طنز ايجاب نميشد حسن فتحي با همان هنري كه در خلق طنزپردازيهاي غافلگيركننده دارد و پيش از اين نيز به آن اشاره شده است از اين خاصيت نيز بهره­گيري كرد؛

گفت وُ گوي گزمه­هاي مأمور حكومت با هم كه مثلا حافظ جان مردم بودند ولي حتي از پر زدنِ پرنده هم ميترسيدند و نوع حركات آنها آكنده از طنز بود و نيز فضاي حاكم بين (حشمت زرين) با مادرش كه كلامهاي طنز­آميزي ميگفت يا اتفاقي باعث ميشد كه حركاتش طنزآفرين شود در بسياري از گوشه­هاي داستان مشهود بود. تلفيق صحنه­هاي طنز در مراسم تخته­حوضي (سياهبازي) و كشته شدن پهلوان جواد در همان فضا گر چه بيننده را از حالي به حالِ ديگر ميبُرد و تكان ميداد ولي نشاني از اين جمله­ي معروف سعديِ خوش­سخن در آن بود كه (گنج وُ مار وُ گُل وُ خار وُ غم وُ شادي به همند.).   

در ابتدا سخن از خاكسار بودن پهلوانان به ميان رفت ولي بد نيست كه به آن چه در نقطه­ي مقابل اين صفت پسنديده قرار ميگيرد و در سريال نيز به شكل ديگري گنجانده شد اشاره­اي شود. هنگامي كه پهلوان جديدِ شهر، انتخاب يا پيشنِهاد ميشد همچنان بودند كساني كه از پهلواني به خاكساريِ آن نمي­انديشيدند و فقط خرقه و بازوبند و نام و جلالش را ميخواستند يعني آفتي كه از ديرباز تا كنون با بشر، بوده و هست و خواهد بود. نشاندن دو عنصر، خصيصه يا فردِ ضد وُ متفاوت با ديگري، نشان از اين بود كه همه چيز، يك­سويه و در جهتِ خوب نيست يا همه، آنچنان خوب نيستند. به گفتاري ديگر، همه­ي شخصيتها تمام­عيار و به تمام معنا مثبت نيستند و در درونشان كه گاه­گاهي رو ميشود و روي حسادت و كينه­ورزي­شان را آشكار ميكند انساني ديگر و متفاوت با انسانِ ظاهري­شان هستند. مسلما اگر قرار بود همه­ي شخصيتها مثبت و بي­كينه، ساخته و پرداخته شوند داستان از واقعيت دور ميشد و در آن صورت، مدينه­ي فاضله­اي را ترسيم ميكرد كه تا كنون واقعا در جهان چُنين اتفاقي نيفتاده است كه از آن الهام گيرند و بر اساسش يا با استناد به آن، فضايي مثبت در مثبت را نمايان كنند و البته همين تفاوتها بود كه بسياري از رخدادها را رقم زد؛

پس تضاد شخصيتها ركن ديگري از واقعيت­پردازيهاي اين اثرِ حسن فتحي به حساب ميآيد.

گر چه اين سريال، پُر از سكانسهاي زيبا و جلاخورده بود خالي از لطف نيست كه فعلا به مختصري از سكانسهاي پاياني و مفاهيم برگرفته از آن هم اشاره كرد. هنگامي كه دست قاتل رو شد و نهايتا با ضرب گلوله به خاك ­افتاد، فرزند پهلوان خليل با اين كه منتقم خون پدر و ديگران بود لحظه­اي قاتل نادم را در آغوش گرفت و گويا دلش با همه­ي ظلمي كه در حق او و كساني چون او شد به رحم آمد؛ همين رفتار به­تنهايي نشان از جوانمرديِ پهلوان اول شهر است كه بارِ گذشت در باطنش بيش از بار كينه است و شايد اصلا كينه­اي نباشد.

همچنان كه همه­ي هنرمندانِ بازيگرِ اين اثر به­ويژه پيشكسوتان تئاتر كه عهده­دارِ ايفاي برخي از شخصيتهاي اصلي سريال بودند از هر نظر، زيبا بازي كردند، دوبلاژ به اين زيبايي، جلوه­ي ديگري بخشيد و صداي ماندگار گويندگان، روح ديگري در آن دميد. قطعا آنان كه ظرافتهاي هنر و مهارت دشوارِ گويندگي و دوبلاژ را ميدانند پي برده­اند كه صداگذاري اين سريال كه به سبب مختصاتي چون گفت و گوهاي تند و تيز و حتي نوع چهره­پردازي شخصيتها ايجاب ميشد بيشك جزءِ آثار بينظير محسوب ميشود.

صداهايي به فراخور چهره­ي شخصيت، محكم و خشن يا چون صداي حكيمان، با صلابت و اطمينان قلبي.

در پايان اگر موضوع اصليِ داستان و جزئيات و فرعياتش را در دو كفه­ي ترازو قرار دهيم، كفه­ي فرعيات سنگينتر نباشد قطعا با ديگري هموزن است و اين يعني، چه قدر نگاهِ كارگردان به جزئيات و ريزه­كاريهاي فيلمنامه، دقيق است و با همين دقتِ زايد­الوصف به حقيقت، نزديك ميشود چه در نماياندن بهترين بازي از هنرمند، چه در ديالوگ­نويسي و طرحريزي فيلمنامه و چه در مصور كردن و يافتن گنجهاي گمشده­ي تاريخ.     

محمدرضا قاسمي      

پی نوشت : نقد قبلی تکراری بود و من اشتباهاً آن را مجدد نمایش دادم. مطلب فوق اصلاح شد و نقد سریال پهلوانان نمیمیرند به قلم اقای قاسمی است. دوستان منتظر نقدها و نظرات شما بر نقد آقای قاسمی هستیم.

با تشکر